![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... همه چیز روزی تمام می شود.
خدای من تو که نور شب و روز دنیای منی و هر شب و روز آغوشت را به رویم می گشایی امشب آغوشت باز تر از هر شبی پذ یرایم بود. آنجا که تویی دیگر ... ******************************************** همه چیز در این دنیا رفتنی است تنها او می ماند تنها او دوستی ها روزی تمام می شوند دشمنی ها هم روزی فراموش خواهی کرد کسانی را که دوستشان داشته ای و حتی کسانی که دشمنشان پنداشته ای تمام کسانی که سلام کرده اند روزی خداحافظی خواهند کرد موقعیت های اجتماعی که به دست می آوری روزی از دست خواهی داد تو می روی و انسانهای دیگری می آیند. روزی فراموش خواهی کرد چهره ای را که به دیدن هر روزه اش عادت کرده ای همه چیز رفتنی است تمام چیز هایی که به آنها دل بسته ای روزی تو را ترک خواهند کرد این رسم دنیاست فرق نمیکند به شی دل بسته باشی یا به یک موجود زنده همگی روزی تو را ترک خواهند نمود. دیر یا زود... تو هم روزی تمام می شوی کم کم ... ذره به ذره طوری که در مسیر زندگیت ممکن است هرگز متوجه تمام شدنت نشوی ذره ذره تمام شدنت امروز ممکن است فلان موفقیت رابدست آوری و بی خبر ازاین که هرگز موفقیت پایداری نیست شادی و به خود می بالی اما بدان این راهم روزی از یاد خواهی برد چه شکست چه پیروزی و من وتو و همه ما وهمه چیزو همه جا روزی ازبین خواهیم رفت همه چیز رفتنی است. تنها خداست که با ما تا انتها می ماند. (سپیده) |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه سی ام دی 1384 ساعت 1:43 بعد از ظهر
|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 9:14 قبل از ظهر
زمستان
میخواستم تو فاصله امتحا نات چیزی تو وبلاگ ننویسم اما نمی دونم چرا نطق شعرم درست موقع امتحانا گل می کنه دیشب درست لحظه ای که پای دلفی نشسته بودم یه لحظه واسه استراحت بیرونو نگاه کردم. یاد شعر زمستان از اخوان افتادم.اما با خودم چیزای دیگه زمزمه کردم. می دونم خوب نیست اما شما مثل یه متن ادبی بخونیدش نه یه شعر...
زمستان است برفی بارانی بادی نیست فقط زمستان است ومن به خود می لرزم با همه گرمیه اطرافم بخاری را که تا ته زیاد می کنم هر چه تا شب جمع کرده ام آب می شود.زمستان پارسال را یادم هست؟برف بود باران بود باد هم ومن باهمه سردیه هوا هیچ سرمایی حس نمی کردم.نمیدانم ِآیا یک سال برای این همه تغییرکافی است؟ تغییراتی که خواسته و نا خواسته در من ایجاد شد و از من دربرابر این همه سرماو سنگدلی چیزی همچون خود ساخت.در این بی برفی بی بارانی و... شاید درست در این لحظه که شما احساس گرمازدگی میکنید پاهایم خسته و زخمیست و هجوم سایه های طوسی رنگ و سنگین برسر منه تنهای بی آشیان و ...و و دلی سرد که فکر می کنم اگر اوضاع به همین منوال پیش رود یخ بزند و شاید هم قندیل . چه می گویم؟ نمیدانم؟هوا سرد است به خود میلرزم ازهجوم سایه های بالای سرم و سایه هایی که انتظارم را میکشند.تو را به خدا قسم تودیگر سایه ات را از سرم بردار . من نور می خواهم. (سپیده)
|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 8:44 قبل از ظهر
نگاهم را که بد ميچرخانم به خنده ات سکوتم رگ به رگ می شود! |+|
آخرین یادداشت ها
دیروز مصائب مسیح را نگاه می کردم مسیح به پیروانش می گفت :" دوستان و دشمنان خود را دوست بدارید در هر حالی و اگر بدترین جفا را به شما داشتند.انها را دوست بدارید. به پیروانش می گفت کمترین چیزی که میتوانم به شما هدیه دهم جانم است... تا ته فیلم که نگاه کردم دیدم خود حضرت مسیح هم تا لحظه آخر به حرفاش پایبنده و حتی تا جایی که لحظه آخر بالای صلیب خطاب به خدا میگه:"خدایا آنها نمیدانند خدایا آنها را ببخش ..." درست لحظه ای که دستش رو با میخ به صلیب می کوبند دعاشون می کنه و از خدا می خواد که اونها رو ببخشه ... دیشب به این فکر کردم که چرا گاهی به خودم اجازه می دم اینقدر بی رحم باشم. از خودم خجالت کشیدم . پیش خودم فکر که می کنم می بینم من هر چقدر هم برای شخصیت خودم اهمیت قائل باشم و هر چقدر هم یک انسان بزرگ باشه بزرگی و عظمتش که به یه پیامبر نمی رسه و هر چقدر هم من از اطرافیانم بی رحمی دیده باشم که به بی رحمی هایی که حضرت مسیح از دوست ها و دشمناش دید نمی رسه پس من چطور می تونم به خودم اجازه بدم تا این حد سنگدل باشم. خوب که فکر کردم جمله های حضرت مسیح رو پیش خودم تکرار کردم دیدم چنان نیرویی بهم میده که تا خودتون این جمله هارو تکرار نکنید و با تمام وجودتون قبولش نداشته باشید متوجه نمی شید چی میگم بهتون. توصیه می کنم اگه فیلمش رو ندیدید حتما ببینید اگه هم خیلی سطحی دیدید این بار عمیق نگاش کنید. روی من که خیلی تاثیر گذاشت امیدوارم در مورد شما هم همینطور باشه... |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 8:47 قبل از ظهر
و از امام سجاد(ع):
v بار خدايا،كس هنوز سپاس نعمتت را چنان كه بايد به جاى نياوردهكه نعمت ديگرش ارزانى دارى و شكرى ديگرش واجب گردانى. v ***************************************** v بار خدايا،بنده تو،هر چه در طاعت تو كوشد به جايى نرسد واز طاعت تو،آن سان كه در خور فضل توست،قاصر آيد. v ***************************************** v بار خدايا،شكر گزارترين بندگان تو از سپاس تو عاجزاند و عبادتكنندهترين عابدان تو در عبادت خويش قاصر. v هيچ كس مستحق آن نيست كه تواش بيامرزى و آمرزش تو به پاسشايستگى او باشد،و هيچ كس مستحق آن نيست كه تو از او خشنودباشى و بحق سزاوار اين خشنودى تو بود.پس هر كه را آمرزيدهاى ازانعام توست و از هر كه خشنود گشتهاى از فضل و احسان تو. v ***************************************** v بار خدايا،در برابر اندك سپاسى جزاى فراوان دهى و در برابر اندكطاعتى ثواب بسيار،چنان كه گويى شكرگزارى بندگانتـبا آنكهدر برابر آن برايشان ثوابى مقرر داشتهاى و اجرى عظيم دادهاىچيزى است كه آنان را در برابر تو ياراى سر بر تافتن از آن بوده است كهپاداششان مىدهى،يا آنكه خود سبب آن نبودهاى كه اكنون جز ايشانعطا مىفرمايى!نه چنين استـاى خداوند منـكه زمام كار بندگانتو به دست تو بوده پيش از آنكه توان عبادتشان باشد و ثواب ايشان رامهيا كردهاى پيش از آنكه به اطاعتت روى آرند.زيرا شيوه توبخشندگى است و خوى تو نيكوكارى است و راه و آيين توبخشايندگى. v ***************************************** v بار خدايا،همه آفريدگان معترفند كه هر كه را عقوبت كنى بر او ستمنكردهاى و همگان بر اين گواهند كه هر كه را از عذاب رهايى بخشىدر حق او احسان كردهاى و همه اقرار مىكنند كه حق عبادت و شكر تورا آن چنان كه در خور آن هستى به جاى نياوردهاند. v ***************************************** v v بار خدايا،اگر آدميان را شيطان نفريفته و از طاعت تو باز نداشتهبود،هيچ گنهكارى جامه جان به گناه نمىآلود و اگر باطل را در چهرهحق جلوه نمىداد،هيچ گمگشتهاى راه تو گم نمىكرد. v ***************************************** v v خداوندا،منزهى تو.وه كه چه آشكار است نشان كرم تو در معامله باآن كه اطاعتت كند يا معصيت ورزد:فرمانبردار را پاداش نيكو مىدهىو حال آنكه تو خود توان فرمانبردارىاش دادهاى و كيفر گناهكار را باآنكه در موآخذتش قدرت دارى به تأخير مىافكنى.هر دو را چيزىعنايت مىكنى كه نه سزاوار آن بودهاند و اعمالشان از احسانى كهدر حقشان روا مىدارى قاصر است. v ***************************************** v بار خدايا،اگر آن را كه فرمانبردار توست،به مقتضاى عملشـكهتو خود بر آنش گماشتهاى پاداش مىدادى،بيم آن بود كه ثواب تو ازدست بدهد و نعمتى كه عنايتش داشتهاى زايل گردد.ولى تو به كرمخود،در برابر اندك زمانى عبادت در اين دنياى فانى،پاداشى طولانى و جاويدان مىدهى و در برابر اعمالى زود گذر ثوابى بىپايان و بىزوالعطا مىفرمايى.فراتر از اين،از بنده خود كه از روزى تو خورده استو هم بدان توان طاعتش بود عوض مطالبه نكردهاى .براى رسيدن بهآمرزش تو ابزارى به كار داشته كه تو برسر آن بر او تنگ نگرفتهاى. v ***************************************** v بار خدايا،اگر نه چنين كرده بودى،بنده تو همه آنچه را به رنج فراهمكرده و به كوشش فرا چنگ آورده بود در برابر كمترين انعام و احسانتاز دست مىداد و خود در گرو ديگر نعمتهايت در نزد تو باقى مىماند.پسدر اين حال چه وقت مستحق چيزى از ثواب تو مىبود؟هيچ گاه . v ***************************************** v اى خداى من،اين حال كسى است كه تو را فرمان برده باشد و راهكسى است كه تو را عبادت كرده باشد.اما در كيفر آن كس كه در امر توعصيان ورزيده و مرتكب مناهى شده،تعجيل نكردى،باشد كه ازمعصيت تو دست بردارد و به طاعت تو باز گردد،حال آنكه در هماننخستين گناه مستحق همه عقوبتهايى بود كه براى همه آفريدگانتمهيا داشتهاى. v ***************************************** v بار خدايا،اگر كيفر گناهان را به تأخير افكندهاى و در خشم و انتقام وعقاب درنگ كردهاى چشم پوشى توست از حق تو،و خشنودىتوست،بى آنكه چنين خشنودى بر تو لازم آمده باشد. v ***************************************** v پس اى خداوند،چه كسى از تو كريمتر است؟چه كسى شقىتراست از آن شوربخت كه پاى در راه خلاف رضاى تو نهد و خود را بههلاكت رساند.نه،هيچ كس.بار خدايا،تو فراتر از آن هستى كه جز بهاحسانت وصف كنند و كريمتر از آن هستى كه جز به سبب دادگرى،ازتو بيمناك شوند .از جور تو بر كسى كه عصيان مىكند حيفى نيست وكسى كه به راه رضاى تو مىرود از آن بيم ندارد كه در پاداش او غفلتورزى.پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و آنچه مرا آرزوست برمن ارزانى دار و بر هدايت من بيفزاى تا توفيق عملم نصيب گردد.انكمنان كريم. v ***************************************** از دعاهای صحيفه ی سجاديه
|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 7:52 قبل از ظهر
به حقارت تن مده ، هر چند به تمام آرزوهایت برسی ،
زیرا اگر تن دادی از تو چیزی کم می شود که تمام ثروت دنیا
آنرا به تو باز نخواهد داد . |+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه هفدهم دی 1384 ساعت 1:49 بعد از ظهر
نامه چارلي چاپلين به دخترش جرالد چاپلين
دخترم جرالدين ، از تو دورم ، ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود ، اما تو كجايي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر شانزه ليزه اين را مي دانم و چنان است كه گويي در اين سكوت آهنگ قدمهايت را مي شنوم ، شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر شكوه ، نقش آن دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است . جرالدين در نقش ستاره باش ، بدرخش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند ، ترا فرصت هشياري داد ، بنشين و نامه ام را بخوان ... من پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه هنرنمايي كني و به اوج افتخار برسي ، امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران تو را به آ سمانها ببرد . به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي كنند را ببين ، من خود يكي از ايشان بودم . جرالدين دخترم تو مرا درست نمي شناسي ، در آن شبهاي بس دور ، با تو قصه ها بسيار گفتم ، اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم آن هم داستاني شنيدني است . داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گرفت . اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام ، و از اينها بالاتر رنج آن دلقك دوره گرد كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش خرد مي كند را احساس كرده ام با اين همه زنده ام و از زندگان ، پيش از آنكه بميرند حرفي نبايد زد . داستان من به كار نمي آيد از تو حرفي بزنم ، به دنبال نام تو ، نام من است ، چاپلين ، جرالدين دخترم ، دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني دنياي هنرپيشگي و موسيقي است . نيمه شب آن هنگام كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل مي رساند بپرس ، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت ، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار ، به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اينگونه خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد اما براي خرجهاي ديگرت ، بايد براي آنها صورت حساب بفرستي . دخترم گاه و بيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه كن ، زنان بيوه ، كودكاني يتيم را بشناس و دست كم روزي يك بار بگو ، من هم از آنها هستم ، و واقعا يكي از آنها هستي ، نه بيشتر . هنر قبل از آنكه دو بال پرواز به انسان دهد ، اغلب دو پاي او را مي شكند . وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاران خويش بداني همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان ، من آنجا را خوب مي شناسم ، آنجا بازيگراني همانند خويش را خواهي ديد كه از قرنها پيش زيباتر از تو ، چالاك تر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايي مي كنند. اما در آنجا از نورافكن هاي خيره كننده تئاتر شانزه ليزه خبري نيست ، نورافكن كولي ها تنها نور ماه است ، نگاه كن آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي كنند ؟ اعترف كن ، دخترم ، هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنرنمايي كند و اين را بدان كه هرگز در خانواده چارلي چاپلين كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن يا كولي هنرمند حومه پاريس ناسزايي بگويد. دخترم ، جرالدين چكي سفيد براي تو فرستادم كه هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج كني ولي هروقت خواستي دو فرانك خرج كني به خود بگو ، سومين فرانك از آن من نيست . اين مال يك فقير گمنام مي باشد كه امشب به يك فرانك احتياج دارد . جستجو لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم براي آنست كه از نيروي فريب و افسون پول ، اين فرزند شيطان ، خوب آگاهم من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بند بازاني كه بر روي ريسماني بس نازك و لرزنده راه مي روند نگران بوده ام . اما دخترم ، اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط مي كنند. دخترم جرالدين ، پدرت با تو حرف مي زند . شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان ترا فريب دهد ، آن شب است كه اين الماس ، آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است . روزي كه چهره زيباي يك اشراف زاده بي بند و بار ترا بفريبد ، آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند . از اين رو دل به زر و زيور مبند ، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه بر گردن همه مي درخشد اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي ، با او يك دل باش و به راستي او را دوست بدار و اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان . به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه بنويسد ، او بهتر از من معني عشق را مي داند ، او براي تعريف عشق كه معني آن يكدلي است شايسته تر از من است . دخترم هيچ كس و هيچ چيز ديگر را نمي توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند ، برهنگي بيماري عصر ماست به گمان من تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كند . دخترم جرالدين براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگر وامي گذارم و با آخرين پيام نامه را به پايان مي بخشم : " انسان باش ، پاك دل و يكدل ، زيرا كه گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است " |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه سیزدهم دی 1384 ساعت 8:0 بعد از ظهر
از مصدق
پنداشت او - قلم در دستهاي مرتعشش باري عصاي حضرت موساست .
مي گفت: اگر رها كنمش اژدها شود ماران و مورهاي اين ساحران رانده وامانده را - فرو بلعد مي گفت: وز هيبت قلم فرعون اگر به تخت نلرزد ديگر جهان ما به چه ارزد ؟ *** بر كرسي قضا و قدر قاضي بنشسته با شكوه خدايان تند خو تمثيل روزگار قيامت انگشت اتهام گرفته به سوي او: برخيز! - از اتهام خود اينك دفاع كن اين آخرين دفاع پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !
مي گفت : امان دهيد تا آخرين سپيده تا آخرين طلوع زندگيم را نظاره گر شوم *** پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود بر گرد گردنش اثري از طناب بود و چشمهاي بسته او غرق آب بود . *** در پاي چوب دار هنگام احتضار از صد گره، گرهي نيز وا نشد موسي نبود او در دستهاي او قلمش اژدها نشد |+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه دهم دی 1384 ساعت 11:59 بعد از ظهر
از دکتر شریعتی
خدایا
آزادی- آگاهی و عزت را از تو می خواهیم ببخش که سخت محتاجیم و دردناکانه تر از همه وقت قربانی جهل و اسارتیم |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نهم دی 1384 ساعت 2:11 بعد از ظهر
|