![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... حرفهایی را که نه نمی توان گفت نه می توان گفت باید به سکوت بخشید. چه عذاب آور است وقتی که باید نگاهت را در هزار صفحه برای دیگران توضیح بدهی... |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 12:12 بعد از ظهر
از صادق هدایت...
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خوردو میتراشد.
بوف کور |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 7:57 قبل از ظهر
مدرسه مان را یادت هست؟
آن روز که باران میبارید و پنجره های کلاس را تا ته باز کرده بودیم . گچ سفیدی به دستم دادی و گفتی بنویس و من فریاد زدم تمام وجودم را با آنچه آموخته بودم در طول 18 سال زندگی ام و اوج جوانی ام و عشقم بر تخته ی سیاه کلاس با لبخند ... یادم هست که تو بغض کردی وتحسینم کردی برایم دست زدی ومن خیره به پنجره ی کلاس خیره به بغض ابرها به این فکرمی کردم که چرا؟ " هرگز نگفتم نیمه ی دیگر من خسته از زخم ها و تیغ ها راه ندارد به کلاس پشت در است." و منه عاشق و از دید تو شاید زیبا صبح به صبح قبل ورودم به کلاس نیمه ام را پشت در می کارم تا ظهر نیمه من تنهاست خسته از این زخم ها و درد هاست تو چه می دانستی سوکوتم از برای چیست ؟ازبرای کیست؟ گفتی فریاد بزن داد بزن برهان خود را از این رنج و من هجی کردم واژه ها را تک تک " نیمه ی من تنهاست پشت در است ره ندارد به کلاس... " آخرین یادداشت های من (سپیده) ۸۴/۱۰/۱۸ |+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 9:12 قبل از ظهر
شیطان و بهترین ابزارش...
می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بکشد بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را با قیمتی مناسب به فروش برساند.پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خود پرستی نفرت ترس خشم حرص حسادت شهوت قدرت طلبی و غیره می شد. اما یکی از ابزارش بسیار کهنه و کار کرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود آن را به قیمت ارزان بفروشد. کسی از او پرسید :این وسیله گرانبها چیست؟ شیطان گفت:(این نومیدی و افسردگی ست.) پرسیدند: چرا این همه گران است؟ شیطان گفت:(زیرا این وسیله برای من بیش از ابزار دیگر موثر بوده است. هر گاه سایر وسایلم بی اثر می شوند تنها با این وسیله می توانم قلب انسانها را بگشایم و کارم را انجام دهم.اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس نا امیدی یاس دلسردی مطرود بودن و تنهایی کند می توانم هر چه که می خواهم با او بکنم . من این وسیله را روی همه ی انسانها امتحان کرده ام و به همین دلیل این همه کهنه است.) |+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:46 قبل از ظهر
![]() |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه چهاردهم بهمن 1384 ساعت 1:25 بعد از ظهر
نور
باید دوباره تکرار کنم پنجره ی اتاقم خالیست پرده اش را که کنار می زنم خالی خالیست. و نور سفیدی که هر روزساعت 6 صبح سنگ می زند به شیشه اتاقم گم می شود گه گاه در شلوغی تنهایی اتاقم آه خدا یا من چقدر تنهایم و چقدر این تنهایی زیباست. و چه قدر این تنهایی را دوست دارم و چقدر غوطه می خورم در این تنهایی سال های زیادی است که تورا احساس می کنم شاید از نه سالگی و هر روزکه می گذرد بیشتر به این می رسم که تورا آنطور که باید نشناخته ام. یادم نمی آید شاید دیروز بود که دوباره دلم گرفت و مجبورشدم پرده ی اتاقم راتا ته کنار بزنم تا شاید نور سفید همیشگیه ساعت شش صبح را ببینم اما دیر شده بود خواب مانده بودم و نور هر چه سنگ به شیشه ام زده بود که بلکه بیدار شوم نشده بودم.ساعت ده دقیقه به هشت را نشان می داد و من باید تا 10 دقیقه دیگر سر کلاس حاضر می شدم. با همان دلگرفته راه افتادم در راه همه جا توبودی و من غمگین از اینکه صبح خواب مانده ام و نور سفید را از دست داده ام به این فکر می کردم که امروزرا بی تو و بدون یاریت چطور می خواهم تمام کنم. اما همه جامی دیدمت نمی دانم کی و چطور سر کلاس بودم اما لحظه به لحظه تو را حس می کردم و از این احساس شیرین آرامش می یافتم. نور سفید را هر جا که نگاه می کردم می دیدم روی صورت استاد روی تابلوی سفید کلاس روی انعکاسی که از بیرون بر دیوار کلاس افتاده بود. همه ی کلاس روشن بودو من غرق در این نور با خود می خندیدم. به تو فکر می کردم و مهربانیت. (سپیده) |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه نهم بهمن 1384 ساعت 5:40 بعد از ظهر
بیهوده واژه ها را زحمت دادم نه عشق نه طوفان نه خاکستر نه درد هیچ کدام
ترجمان تو نبود. |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه نهم بهمن 1384 ساعت 5:6 بعد از ظهر
|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 8:18 قبل از ظهر
![]() |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه چهارم بهمن 1384 ساعت 9:2 قبل از ظهر
|