![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... ...
حرفی برای گفتن نیست .باز هم سه نقطه تا بی نهایت...
سکوت و سکوت آروزی سالی سرشار از خیر براتون دارم. اینکه خیر و بدون خوشی آوردم شاید علتش اینه که گاهی خیلی ار ناخوشی ها به خیر ما هستند و ما بی خبر... همتونو دوست دارم. حلالم کنید. برای همیشه خدا نگهدار "سطر بعدی مثل مثل خداحافظی سخت است..." "شروع می شود اين زندگی از آن مصرع
که قهر می کنی از من و می شوم تنها و باد دو شاخه ميخک دوباره مي آيی به سمت مرد غزل گو سپيده ی فردا"
|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 9:51 قبل از ظهر
از سخنان گرانبهای امام علی (ع).
اى دنيا، از من فاصله بگير، كه مهارت را بر گردنت انداختم، از چنگالت.
|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت 1:44 بعد از ظهر
آخرین یادداشتهای من
هر از چند گاهی می نشستم پای سیستم و براتون می نوشتم .درست نمی دونم از کی ؟ اما آرشیو وبلاگ نشون می ده که حدودا از آذر ماه ... دلتنگی هامو دلبستگی هامو دل نوشته هامو و گاهی دلگیر شدن هامو ...توی این چهار دیواری سبز رنگ که توی اتاق من یه قاب آبی رنگ داره جاشون می دادم و... اما امروز برای چیز دیگه ای می نویسم.تا قبل از اینکه وبلاگ بنویسم این حرفها رو واسه خودم تو ورق های سفید دفترام مینوشتم.اما بعدش وبلاگ رو جانشین اونها کردم و امروز دوباره همون دفتر ها رو ترجیح می دم. شاید یه روز که خیلی هم دور نیست کتابشون کردم، اما حالا تا بعد خدا بزرگه... کلی حرف واسه گفتن داشتم و دارم . خیلی ها رو به خاطر مصلحت نوشتم و خیلی ها رو هم به خاطر مصلحت ننوشتم. اما نه، من خیلی کم به مصلحت فکر می کنم خیلی کم. اوایل که می نوشتم فکر می کردم تو وبلاگ خیلی چیزها رو که تو جامعه علنا نمی تونم بگم جا بدم اما یه کم که گذشت دیدم نه... گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش می تونستم یه گوشه از این دنیا از ارزشهایی حرف بزنم که داره پایمال می شه .با خودم می گم ای کاش می شد با همه راحت تر حرف زد و ای کاش می شد به همه یادآوری کرد که به دلشون رجوع کنند. به انسانیت و انسان بودنشون . دلم می خواست روی یه بلندی وایسم پشت سر هم داد بزنم شما انسانید انسان شاید یادتون رفته باشه... بارها به این کلمه فکر کردم "انسان"،"انسانیت" و... همیشه بهش فکر می کنم وقتی آدم های جور وا جور رو که از کنار هم بیتفاوت رد می شن رو می بینم وقتی چشمای بینایی که در اوج بینایی نا بینان رو می بینم به این واژه فکر می کنم. وقتی صدای کمک خواستن یه عده رو می شنوم و در مقابل گوش های شنوایی رو می بینم که هرگز این صدا ها رو نمیشنون و یا شاید هم نمی خوان بشنون و ببینند. آره ، من بارها به این واژه فکر کردم . واژه هایی که ناب شدن و کم یاب ، واژه هایی که شاید اصلا گم شده باشند.(انسان ،آن حقیقت در حال گم شدن) و این منم اینجا این گوشه ی جهان ، غرب و شرق نداره من همیشه به این معتقد بودم . زمین یه کره است اگه بچرخه غربش تو شرقشه و شرقش تو غربش ... اینها مهم نیست .من اینجا هستم و مهم اینه که من، هستم.اینجا ایرانه، ایران و اون طوری که من می دونم با یه جمعیت شصت میلیونی شاید هم بیشتر... بله این منم ، دختری که از عمق شب حرف می زنه از عمق تاریکی ... نمیدونم شاید زیادی تند میرم اما اکثر کسانی رو که این روزها میبینیم و باهاشون سرو کار داریم یه جورایی از معنویات فاصله گرفتن و فراموش کردن که دیر یا زود باید هر چیزی رو که واسه بدست آوردنش تلاش می کنند بگذارند و برند. شصت میلیون انسان ! دورم هستند ، انسان...؟! و من توی این جمعیت عظیم تنهام ...و البته رها. بارها از تنهاییم حرف زدم خیلی از شماها شاید مفهوم تنهایی من رو همون مفهوم ظاهری تصور کردین . نه هیچ وقت تصور نکنید من با این شرایط موجود از تنهاییم نا راضیم ،نه... آدم های زیادی روز و شب میبینم، باهاشون حرف می زنم،باهاشون میخندم ،باهاشون گریه می کنم ... اما من توی این جمعیت شصت میلیونی دنبال یه واژه ی نایابم... اونقدر نایاب که با گذشت بیست سال از زندگیم هنوز پیداش نکردم . واژه ای ناب و نایاب ...انسانیت. ... گه گاهی یه برقی از یه سمتی یه نشون از این واژه ی ناب به من داده اما بعد از کلی جستجو دیدم در مقابل این همه آدم این نور واقعآ کوچیکه، کوچیک... " سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است." با تولد هر کودک غم عظیمی دلم را پر می کند . احساسی که شاید شما نیز بارها تجربه کرده باشید. یک کودک ، یک انسان مظلوم و پاک ، پاک ...اما یک سال نه چند سال بعد تنهایی ، اضطراب ، دلهره و کوشش برای زندگی ، در جدالی که هیچ قانونی ندارد . در شرقستان یا غربستانی که هیچ جایش پاک نیست. با همدمانی که هیچ از تنهایی اش نمی کاهند و نیز از تشنگی اش و عطشش ... فقط می کاهند و می کاهند از پاکی اش ، از عشقش ،از صداقتش ، از باورش ، از ... از انسانیتش. "نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کین است پس دیگر چه داری چشم ز دست دوستان دور یا نزدیک...." آخرین یادداشت های من (سپیده) ۸۴/۱۲/۲۴ |+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 10:47 قبل از ظهر
باز هم از نهج البلاغه.
اگر کوه ها از جای کنده شوند تو ثابت و استوار باش. دندان ها را به هم بفشار کاسه ی سرت را به خدا عاریت ده پای بر زمین میخکوب کن به صفوف پایانی لشکر دشمن بنگر |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نوزدهم اسفند 1384 ساعت 11:7 بعد از ظهر
به نام يگانه هميشه تواناي مهربان
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود. ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده . سپس هر 9نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند. برگرفته از وبلاگ سیب و حوا |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 4:50 بعد از ظهر
این آیه قرآن که در مقایسه با آیه انجیل که " اگر بر نیم رخ چپت سیلی زدند نیم رخ راستت را پیش آر و اگر عبایت را خواستند ردایت را نیز ببخش" ازنظر ویل دورانت نویسنده تاریخ تمدن معروف بررسی شده اند. به نظرشما کدام شیوه برای زندگی درست تر است؟ |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 4:14 بعد از ظهر
کسی که نمی خواهد ببیند به روشنایی نیازی ندارد...
|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 9:6 قبل از ظهر
|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه پنجم اسفند 1384 ساعت 10:28 قبل از ظهر
|