![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... تقدیم به ...
بی تابی و تلاطم و درد چنان بر جانم پنجه افکنده اند و چنان بی رحمانه درونم را در خود می فشرند که احساس مرگ می کنم.
امواج ملتهب و تازه نفس این طوفان چنان بر دیواره ی رگ هایم قلبم و روحم می زنند که صدای شکستن استخوان را در اندرونم میشنوم. کاش در این لحظه می بودی و مرا از چنگ این کلمات بیدردی که مرا نمی فهمند رنجم را حس نمی کنند و اکنون پس از آن رفتن عزیزت که چقدر بدان امیدوار بودیم چه تسلیتی بود ما را در این عزای سیاه... اکنون ما را به ناباوری افکنده ای در این ۲ سال جدایی در این دو سال جدایی نحس همیشه همین پنج شنبه های بی زبان نا بینا بوده اند که ما را به هم پیوند داده اند. ( سپیده) با استفاده از قسمت هایی از کتابهای دکتر |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 2:1 بعد از ظهر
شگفتا ! وقتی بود نمی دیدم ، وقتی می خواند نمی شنیدم ... وقتی دیدم که نبود ... وقتی که شنیدم که نخواند ...! چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ، تشنه ی آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه ی آتش، و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت! چه بگویم ؟ "شو تا قیامت آید زاری کن " ! چه سود؟ دریا که رحم ندارد. راستی او به من چه آموخت ؟ هیچ! او به من نیاموخت ، چه خود نمی دانست. من از او آموختم . چه گرانبهایند انسانهایی که بزرگواری ها و عظمت های دوست داشتنی و زیبایی های لطیف و قیمتی انسانی دارند و خود از آن آگاه نیستند. این این از آن مقوله "نفهمیدن" هایی است که به روح ارجمندی متعالی و عزیزی می بخشد. . . . "دکتر علی شریعتی" |+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:17 قبل از ظهر
...
"بزرگترین سرمایه ی یک دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد."
(دکتر علی شریعتی) |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 8:0 قبل از ظهر
|