![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... به مناسبت سالگرد معلم شهید :علی شریعتی
معلم اندیشه هایم ، سلام "قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است.ودیعه ی مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است در وفای او اسیر قیصر نمی شوم..." و این بار این توتم ، این امانت بزرگ ،این مقدس در دستان من است ، در دستان کسی که می خواهد برایت بنویسد. و در دستان امثال منی که از تو برایمان تنها یک تصویر باقی مانده با لبخندی همواره در گوشه لب
و اما نوشتن برای تو، که خود معلم تمام اندیشه هایم هستی چقدر سخت است ، آن هم از منی که هرگز تو را ندیده ام و از تو فقط و فقط خوانده ام وشنیده ام . و این نوشتن از تو به خاطر دلایل دیگری هم سخت است: اول این که من هر چه می نویسم و هر آنچه می گویم از خودت آموخته ام و از دینت و ازمذهبت و از ایمانت و از خدایت ... من از دل نسلی حرف می زنم که هرگز تو را ندیده اند اگر هم از تو چیزی بدانند از نوارها و کتابها و شنیده ها و گفته هاست. من از دل این نسل حرف می زنم ، نه از دل کسانی که وقتی بودی ندیدنت و وقتی خواندی نشنیدنت تو به من بگو با آن زبان همیشه زنده ات با گلویی که سوتش را یا شاید هم صوتش را هنوز به شیوایی و وضوح می شنوم، باز هم نمی دانم شاید آرزوی دیرینه ات بر آورده شده ، شاید " گلویت سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش ، که او پی در پی و آرام دم گرم خودش را در گلویت سخت بفشارد..." و اما کیست این کودک ؟ که گاه کستاخ است گاه هم بازیگوش و کوزه گر کجاست که به این مهارت از گلویت سوتک ساخته است؟ کم نیستند این کودکان ؟ و این نوید را به تو بدهم که اکنون سوتک گلویت دست به دست حنجره به حنجره می چرخد وسکوت مرگ بارهمه ی تاریخ را بدینسان میشکند. و کجاست آن کوزه گر که به این مهارت از گلویت سوتک ساخته است ؟ آری او اینجاست نزدیک تر از رگ گردن به من و ما ... من صدایت را می شنوم چون صدای تو "تاریخ مصرف ندارد "ونخواهد داشت زیرا که تو درس زندگی می دادی ومی دهی و درسهای زندگی هماره تازه و دلنشینند. تو خود" من" را درس دادی و" ما" را جرات که بنویسیم و من این بار با تمام جسارتم برای تو می نویسم. برای تویی که به من و ما همه چیز دادی و چه بزرگوارند انسانهایی که بی آنکه خود بدانند به دیگران می بخشند و می بخشند . اما اکنون افسوس که "توبا مرگ رفته ای " با همان مرگی که از خدا خواسته بودی که بر بیهودگیش سوگوار نباشی و چه پرثمرزیستی تو و چه زیبا خدا هر آنچه خواستی بر زیستن و رفتنت هدیه کرد . همان طوری رفتی که زیسته بودی ، تو شهید شدی و شهید زیستی "شاهد بوده اند و شاهد هستند :آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است ، آینده ی تو تنها آرزوی من است" آینده چه کسی ؟ همان نسل بی چهار چوب بی هدف که تو هدفش بخشیدی تو چهار چوب وار خود را ستون کردی بر تن ناتوانش ؟ تویی که از خدا خواستی که براین نسلی که تنها آرزوی تو آینده ی اوست توانایی بدهد و قدرت تشخیص. انگار هزار بار قسم در میان تک تک کلماتت موج می زند. و اینجا چه چیز را شاهد بر سخنانت گرفتی؟ همه زندگیت را ؟ هر لحظه از زندگیت را؟ آخر من چگونه تو را به تقدیس نشینم؟ چگونه ؟ چگونه لحظه لحظه ی زندگیت را در برابر خدا سپاس گویم که فقط نعمت زندگی را به تو نداد ، بلکه به عالمی با وجود تو هستی دوباره بخشید . آری، که من و همه میدانیم که تو هرگز به خود نیدیشیده ای ، و به خاطر سود خود گامی بر نداشته ای و از ترس خلافت تشیعت را از یاد نبرده ای ، این ها را من و همه می دانیم اما ... درد عظیمت را تنها او می فهمد اویی که به ایمانت ایمان داشت ، آنجا که از او می خواهی:"خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد."
من نمی دانم از تو چه بگویم واژه ها یم در برابرت کم می آورند. من نیز همانند تو " آینده ام نامعلوم و همه چیز در پیرامونم بد و زشت و دروغ و کینه و حیله و پستی و سستی و بی شعوری یا بیشرفی و ناپایداری و بن بست و مشکلات و نا امیدی و من تنها و تنها و تنها در خانه تنها ، در کوچه تنها ،... در میان ازدحام جمعیت هیاهو و پر شوری که بر سرم هجوم آورده اند ، باز هم تنها و تنها تر...!؟ " من امروز بعد از چندین سالمین سالگردت درد بزرگ تو را احساس می کنم ، درد عظیم و پر ارزشت را می فهمم . من فهمیدن درد را از تو آموختم و با دعایت دعا کردم که " خدایا درد های عزیز را بر جانم ریز" درد های عزیز؟ آخر من از تو چه بگویم که درد را عزیز می خوانی و غم را،ارجمند و آرامش و خوشبختی را ابتذال ؟ ای وای بر ما ! که در به دست آوردن آرامش و خوشبختی حاضر به هر کاری می شویم . کم نیستند آدم فروشان به ظاهر خدا پرست و دوست فروشان به ظاهر رفیق ، کم نیستند...! اکنون تو کجایی که درد امانم را بریده است . همین درد عزیز، درد روحانی آخر من از تو چه بگویم که در وصف تو بگنجد؟ چقدر درد به رویم هجوم آورده است ! هجومی نا عادلانه ، کجایی تو و کجاست سرور و مولایت علی(ع) ؟ وتو چقدر خوب خدا را شناختی ، و بندگان صالحش را ، به من و ما هم شناساندی . آری من و ما، درک عظیمش را مدیون توست . بی هیچ اغراقی و یا تملقی. دردها و درک های مشترک که میان من و تو به وجود آمده با اینکه به ظاهر یک ارتباط یک طرفه بوده ، اما وقتی خوب در خودم مینگرم ارتباطم را با تو به تنهایی نمیبینم. من با آشنایی با تو با همه چیز آشنا شدم : با فلسفه ، با تدین ، با حج ، با فاطمه(س) ، با علی (ع)، با ابوذر ، با تشیع ، با زینب (س)، با حسین(ع) ، با عشق ، با عرفان ،با اسلام ، با انسان ، با کویر ، با اقبال ، با زمین ، با آسمان و با خدا .آری من با تو با همه چیز آشنا شدم. با وجود سالها اختلاف در پا به دنیا گذاشتن تو و من و چقدر این تفاوت در عین تفاهم زیباست. شاید هم تو معجزه می کنی که درد های منی که سالها بعد از تو آمده ام را درک کرده ای و با تمام وجودت در این درد ها غرق شده ای. ای غریق مسافر سالهای دور ، چقدر دوری از من و چقدر نزدیکی به روحم ، به قلبم ، به احساسم ،به دوست داشتن هایم و به درد هایم... کاش شیخ تو را دیده بود تا دیگر در پیچ و تاب کوچه های شهر با چراغ به دنبال انسان و انسانیت نمی گشت . آری تو مولوی را دریافته ا ی ، تویی که از خدا می خواهی" در برابر هر آنچه انسان بودن و انسان ماندن را به تباهی می کشاند تو را با نداشتن و نخواستن رویین تن کند." و نیستی که ببینی چقدر جای تو اینجا خالی است . و نیستی که ببینی شب و روز هر آنچه از خدا خواستی را ما هم به زبان و در دل تکرار می کنیم. بارها از خدا خواسته ای و ما نیز می خواهیم:"خدایا ، اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین نیاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار شبه آدم های اندک را متوجه شوم ، چه دوست تر می دارم بزرگواری گول خور باشم تا همچو اینان کوچکواری گول زن..." تو خود ، خود را شمع خطاب کرده ای شاید خیلی ها ندانند که شمع شعر های شریعتی خود اوست:شریعتی مزینانی –علی(شمع) پس : "تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش" و اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا، تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم آخرین یادداشت های من "س.ر"
|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 ساعت 6:54 قبل از ظهر
امروز به روایتی شهادت حضرت فاطمه (س) است به همین مناسبت :
خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه است ُ دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد(ص) ایت ُ دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که : فاطمه همسر علی (ع) است ُ دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسینین است ُ دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست. نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست . فاطمه فاطمه است. "دکتر علی شریعتی" |+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیستم خرداد 1385 ساعت 9:3 قبل از ظهر
حرف دل...
این روز ها
همه چیز در استتار سکوت یا انحصار همهمه ای گنگ هیچ هیچ هیچ حوصله ای نمانده است. هر لحظه احتمال شکستن هنوز فکر می کنند می توان باغ را با گل های کاغذی تشریح کرد و فکر می کنند هنوز می شود در این باغ مترسکی کاشت و انتظار کرامت داشت
افسوس افسوس چقدر محتاج دعایند این انبوه ساحران دروغ دروغ!
|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 ساعت 10:33 بعد از ظهر
|