تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
محمد رسول الله

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 12:7 بعد از ظهر |

آخرین یادداشت های من
کاغذی و قلمی و من با سر دردی عجیب پناه برده به گلهای زبر قالی  سرم را زیر دستم گذاشته ام و با چشم های باز به خوابی عمیق فرو رفته ام . غرق در تک تک گل های این قالی و پنهان در رنگ های آن و دستی با قلمی ه محکم در چنگ گرفته و به کاغذ خط دار زیر خود نقش های بی مفهوم میزند.سرم چقدر درد میکند . دیگر دست از سرم بر میدارم و گوش چپم را میچسبانم به گلهای قالی گوشم دارد گلهای قالی را بو می کشد . و مغزم دارد منفجر میشود  .به امروز فکر میکنم به روز پدر به این که من به خودم قول داده ام به خاطر مناسبت ها چیزی ننویسم . عظمت واژه ای که بر زبان آوردم (پدر )تمام چشمهای بازو خسته ام را فرا میگیرد و دوباره پرده ی شفاف اشک ذره ذره جلوی دیدگانم را تار میکند . حالا فقط خطوط موازی را میبینم که از کاغذ زیر دستم به سمت چشمانم نشانه رفته اند . چقدر سرم درد میکند.احساس بدی دارم . حس میکنم دارم با تمام وجودم به درون قالی فرو میروم حتی این کاغذ و این قلم هم به مانند مغروق های این دریای پر از گل شده اند دارم در قالی غرق می شوم و از آنجا از دورن زمین و همسایگی خاک سر در میآورم .گل های قالی و خاک زیر آن به مغزم فشار می آورند.سرم درد می کند . نفسم بند آمده است . من ایجا چه میکنم ؟ هیچ حرکتی نمی توانم بکنم و فقط گردش چشمانم را حس میکنم و حرکت نا مفهوم دست راستم را روی برگه ی کاغذ . عجیب است که در میان این همه فشار باز هم دست بر دار نیست قلمم.

متهم به سکوتم کردید . متهم به بی تفاوتی . متهم به این که نامه ها را بی جواب گذارده ام . متهم به این که حرفها را ناتمام رها کرده ام ...

اما من در برابر این همه اتهام تنها یک سوال می پرسم: در کدام دادگاه و با حضور کدام قاضی؟

پدرم به من آموخت .آری

آنچه باید میآموخت من شاید شاگرد خوبی نبودم . البته شاید .خودش که هماره تشویقم میکند تحسینم میکند.او واژه واژه ی زندگی را به من آموخت . واژه به واژه خرف به خرف هجا به هجا آری او به من آموخت . معلم دیرینه ام از زمان حیات از آن زمان که چشم گشودم و گریستم . صدای الله اکبر  او در گوش راستم مرا به خود آورد که من به کجای این زمین آمده ام و در آغوش کدام زن و زیر سایه ی کدام مرد باید بیاموزم  رشد یابم بزرگ شوم و زندگی کنم. او به من آموخت و من گاهی آموختم و گاهی نه...

او به من آموخت و دیگران نیز و آموخته هایم تلفیق شد و من من شدم. من کنونی منی که بعضی ها را می آزارد و بعضی را آرامش می بخشد .منی که همه خودش همه ی زندگیش سرشار از چیزی است که خودم هم هنوز نامش را نمی دانم.

من سکوت کرده ام . قبول .

صدا یم صدای غریبی است ! صدای ناله  درون، صدای بغض ،صدای جاری شدن اشک از چشم ، صدای بستن پلک ، صدای تکان دادن سر ، صدای کشیدن آه ، صدای تب ،صدای در خود فرو رفتن ، صدای سایش قلم بر روی کاغذ زبر ، صدای اضطراب نگاهی معصوم ،صدای ضربه ی رگ ها به گیج گاه ، صدای سوت کشیدن گوش ، صدای باز کردن قرآن وقت استخاره ، آری صدایم صدایی غریب است . صدایم صدای سکوتی است تلخ .

من متهم که نه مجرم به سکوتم . مجرم به سکوت ...

سکوت تلخ من اینک عجیب نیست...                                                       سپیده

                              

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 1:16 بعد از ظهر |

تولد
یک کیک

 بیست شمع

یک شاخه گل سرخ

یک بوسه ی تولد

.

.

.

یک کیک ۱۹ شمع دیروز بود انگار

دیروز بود انگار...

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 2:1 بعد از ظهر |