![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 12:7 بعد از ظهر
آخرین یادداشت های من
کاغذی و قلمی و من با سر دردی عجیب پناه برده به گلهای زبر قالی سرم را زیر دستم گذاشته ام و با چشم های باز به خوابی عمیق فرو رفته ام . غرق در تک تک گل های این قالی و پنهان در رنگ های آن و دستی با قلمی ه محکم در چنگ گرفته و به کاغذ خط دار زیر خود نقش های بی مفهوم میزند.سرم چقدر درد میکند . دیگر دست از سرم بر میدارم و گوش چپم را میچسبانم به گلهای قالی گوشم دارد گلهای قالی را بو می کشد . و مغزم دارد منفجر میشود .به امروز فکر میکنم به روز پدر به این که من به خودم قول داده ام به خاطر مناسبت ها چیزی ننویسم . عظمت واژه ای که بر زبان آوردم (پدر )تمام چشمهای بازو خسته ام را فرا میگیرد و دوباره پرده ی شفاف اشک ذره ذره جلوی دیدگانم را تار میکند . حالا فقط خطوط موازی را میبینم که از کاغذ زیر دستم به سمت چشمانم نشانه رفته اند . چقدر سرم درد میکند.احساس بدی دارم . حس میکنم دارم با تمام وجودم به درون قالی فرو میروم حتی این کاغذ و این قلم هم به مانند مغروق های این دریای پر از گل شده اند دارم در قالی غرق می شوم و از آنجا از دورن زمین و همسایگی خاک سر در میآورم .گل های قالی و خاک زیر آن به مغزم فشار می آورند.سرم درد می کند . نفسم بند آمده است . من ایجا چه میکنم ؟ هیچ حرکتی نمی توانم بکنم و فقط گردش چشمانم را حس میکنم و حرکت نا مفهوم دست راستم را روی برگه ی کاغذ . عجیب است که در میان این همه فشار باز هم دست بر دار نیست قلمم.
متهم به سکوتم کردید . متهم به بی تفاوتی . متهم به این که نامه ها را بی جواب گذارده ام . متهم به این که حرفها را ناتمام رها کرده ام ... اما من در برابر این همه اتهام تنها یک سوال می پرسم: در کدام دادگاه و با حضور کدام قاضی؟ پدرم به من آموخت .آری آنچه باید میآموخت من شاید شاگرد خوبی نبودم . البته شاید .خودش که هماره تشویقم میکند تحسینم میکند.او واژه واژه ی زندگی را به من آموخت . واژه به واژه خرف به خرف هجا به هجا آری او به من آموخت . معلم دیرینه ام از زمان حیات از آن زمان که چشم گشودم و گریستم . صدای الله اکبر او در گوش راستم مرا به خود آورد که من به کجای این زمین آمده ام و در آغوش کدام زن و زیر سایه ی کدام مرد باید بیاموزم رشد یابم بزرگ شوم و زندگی کنم. او به من آموخت و من گاهی آموختم و گاهی نه... او به من آموخت و دیگران نیز و آموخته هایم تلفیق شد و من من شدم. من کنونی منی که بعضی ها را می آزارد و بعضی را آرامش می بخشد .منی که همه خودش همه ی زندگیش سرشار از چیزی است که خودم هم هنوز نامش را نمی دانم. من سکوت کرده ام . قبول . صدا یم صدای غریبی است ! صدای ناله درون، صدای بغض ،صدای جاری شدن اشک از چشم ، صدای بستن پلک ، صدای تکان دادن سر ، صدای کشیدن آه ، صدای تب ،صدای در خود فرو رفتن ، صدای سایش قلم بر روی کاغذ زبر ، صدای اضطراب نگاهی معصوم ،صدای ضربه ی رگ ها به گیج گاه ، صدای سوت کشیدن گوش ، صدای باز کردن قرآن وقت استخاره ، آری صدایم صدایی غریب است . صدایم صدای سکوتی است تلخ . من متهم که نه مجرم به سکوتم . مجرم به سکوت ... سکوت تلخ من اینک عجیب نیست... سپیده
|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 1:16 بعد از ظهر
تولد
یک کیک
بیست شمع یک شاخه گل سرخ یک بوسه ی تولد . . . یک کیک ۱۹ شمع دیروز بود انگار دیروز بود انگار...
|+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 2:1 بعد از ظهر
|