![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... آخرین یادداشت های من
شاید آخرین باری است که برایت می نویسم آخرین بار بعد از هزاران نامه بی جواب بر دست هایم کوله باری از تنهایی است و بر دوشم انبوهی از غم و سکوت تلخی که اینجا لحظه به لحظه ویرانم میکند سکوتی که ذره به ذره با همین دستهای تنهایم جمع کرده ام همین سکوت ، همین سکون ، تمام سرمایه ی زندگی ام امروز می خواهم به دلم تلقین کنم که تابستانی و مهربان و سبز و ساده خواهم ماند و فردا هم و سه ماه دیگر هم ... درست مثل همیشه ی زندگی ام دلم برایت تنگ شده است ، صدایت را حتی یک بار هم نشنیده ام ، دلم برای صدای نشنیده ات تنگ شده است . همیشه حرف می زنم و ساکتی ، صدایت را می خواهم . سنگ صبور من ، سکوت محضت را بشکن ، با من حرف بزن سکوت جاوید من و تو ، سکوتی محض در فاصله ی دست من تا دامن تو دست به دامنت شده ام ، دستانم را دریاب ، دستهای خاکستری و یخ زده ام را دریاب ، بهار در راه است ، دستهای سبز و بهاریت را می شناسم این منم اینجا ، کوچکترینِ تو سنگ صبور من ، صدایت را بشنوم یا نشنوم ، با من باشی یا نباشی ، با من بگویی یا نگویی ، دستم را بگیری یا نگیری ، باران خواهد آمد ... قاصد چشمم با سوزشی عجیب در قلبم خبرم کرده : امشب باران خواهد آمد . سکوتت را بشکن. آری سنگ صبور من ، شاید آخرین باری است که برایت می نویسم ، آخرین بار بعد از هزاران نامه بی جوابی که برایت نوشتم و ... در باغ زیبا و سر سبزو تابستانی ام آرمیده ام بی تو ، شاید هم با تو گیج ِ گیجم ، نمی دانم هستی یا نه عطرت موج می زند در روحم اما نیستی صدایت را گم کرده ام بویت هست ، اما رویت نه در میان همهمه ای که ساخته ام و ساخته ای برایم صدایت را گم کرده ام با من حرف بزن سنگ صبور من ...
"سپیده" |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت 1:58 بعد از ظهر
مرد و درد
در برابر وحشی ترین تازیانه ها سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند . در برابر هیچ دردی لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد . من از نالیدن بیزارم . سنگین ترین درد ها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتوانند مرا به سکوت وا دارند . نالیدن-زاریدن- گله کردن - شکایت اینها کار من نیست . دکتر شریعتی |+|
|