![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت ::.
هر كسي دو تا است و خدا يكي بود و يكي چگونه مي توانست باشد؟ هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند، هست. عظمت ها همواره در جستجوي چشمي كه آن را ببيند. خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمد و زيبايي همواره تشنه ي دلي است كه به او عشق ورزد و قدرت نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد و غرور در جستجوي غروري است كه آن را بشكند و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور. اما كسي نداشت و خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند.
زمين را گسترد و آسمانها را بركشيد. كوهها برخاستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند و طوفانها برخاست و صاعقه ها درگرفت و باران ها و باران ها. گياهان روئيدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پديدار گشت و جنگل هاي خرّم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهيان فرد سينه ي درياها را پر كردند. و قرنها گذشت و مي گذشت و درختان گونه گون، گلهاي رنگارنگ و جانوران؛ «در آغاز هيچ نبود، كلمه بود و آن كلمه خدا بود!» و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود و با نبودن چگونه مي توانست بود؟ و خدا بود و با او عدم بود و عدم گوش نداشت. حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود، نمي گوئيم و حرفهايي هست براي نگفتن، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذالِ گفتن فرود نمي آورد. حرفهايي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند و «سرمايه ي هر كسي به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد»، حرفهاي بي قرار و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بي تاب آتشند، كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند. اينان در جستجوي مخاطب خويشند. اگر يافتند، آرام مي گيرند و اگر نيافتند، روح را از درون به آتش مي كشند و هر لحظه حريقهاي دهشتناك و سوزنده اي در درون بر مي افروزد. و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيداشت، درونش از آنها سرشار بود. و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم، جز خدا هيچ نبود، در نبودن نتوانستن بود، با نبودن نتوان بودن و خدا تنها بود، هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت. « دكتر علي شريعتي » |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه سی ام مهر 1385 ساعت 3:53 بعد از ظهر
آخرین یادداشت های من
در دلم غوغاست . چشمانم می سوزد . همه چیز اینجا کم رنگ شده است . تار میبینم . سرم را میان دستانم میگیرم تا شانه های لرزانم را نیازارد . به فرش میان اتاقم خیره می شوم . دوباره چشم بر هم میگذارم و به سقف نگاه میکنم . خط ممتدی که سقف و دیوار اتاقم را به هم دوخته است دنبال می کنم . چه چهار گوش عجیبی است اینجا . این اتاق با دیوار های یاسی اش و سقف سفید .با لوستر شطرنجی ای که به سقف اویخته ام ، روشنش که میکنم اتاقم مثل یک زندان رویایی پر از نرده می شود . زندان قشنگی ساخته ام برای خودم این گوشه از خانه(میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟). دلم را در چنگ گرفته ام . آنقدر فشارش می دهم تا آرام شود . ولی آرام نمیگیرد . امروز شکسته ام . هم من و هم این دل که مدتی بود حس میکردم از سنگ است. کلینیک امروز به صورت رسمی تاسیس شد. کلینیک کودکان زیر شش سال نا شنوا و کم شنوا . امروز روز ثبت نام بود . پر از شوق بودم از شروع کاری که هنوز ارزشش را نمیدانستم . و دلم مملوء از انتظار دیدن چشمانی بود که از دیدین نقاشی های کودکانه ی روی دیوار کشیده ام می خندند . من منتظر آن همه چشم زیبا نبودم . اما آنها همه با هم راس ساعت آمدند . بی کلام و خندان و با غمی پنهان در پشت چشمهای دریایی و بهاری شان. حال خودم را نمی فهمیدم ، لحظه به لحظه بغض گلویم را قورت(غورت ) میدادم . به چشم های آبی سارا خیره مانده بودم و به آن همه برق که از چشمانش در دلم می ریخت . با لبان کوچک و ساکتش به من لبخند میزد . با تکان های کوچک دست صبا نگاهم را به سمت چشمان سبز و بهاری صبا چرخاندم . خدای من این همه زیبایی با هم یکجا جمع شده است و من ... انگار می خواهد با لبهای ساکتش چیزی به من بگوید به حرکت دستهایش که نگاه میکنم . سمعکش را نشانم میدهد و با زبان سرشار از سکوتش از من می پرسد که چرا من سمعک به گوش ندارم ؟ ... بی اختیار دوباره به چشمان ملتمسش که منتظر جواب من به لبانم خیره شده نگاه میکنم و این بار بغض امانم نمیدهد ... " سپیده " |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 10:51 بعد از ظهر
|