![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... آخرین شِکوه های من
عصر یک روز پاییزی درست سه چهار روزی است که از عید فطر میگذرد .
کنار خیابان ایستاده ام منتظر تاکسی . در میان جمعیتی که موج میزند اینجا تا وسط های خیا بان باید خیلی خوش شانس باشم که به موقع برسم و به خصوص با این رعایتی که این جماعت در بحث محرم نا محرمی و غیرت و چیزهای هم خانواده ی این کلمات می کنند ... بر خلاف دلسردی اولیه ام از سوار شدن به تاکسی این بار تصمیم را عوض می کنم و در دل می گویم هر چه بادا باد اینجا درست سر ایستگاه تاکسی می ایستم شاید از بخت من یک راننده با انصاف هم پیدا شود که درست سر ایستگاهش توقف کند و از طرفی اگر این راننده هم پیدا شد جمعیت به یکباره بر سرم هجوم نیاورند که فلانی فلانی وفلانی بیایید ... خانم ببخشید ما ۶ نفریم !... حالا این ۶ نفر از قضا کجای آن ماشین غراضه ی پیکان از رده خارج جایشان می شود خود دانند و راننده محترم تاکسی که به ظرفیت ماشینش را بیخیخی شده و کرایه را چسبیده است . اینجاست که در احوال این مردان مرد که در هنگام دویدن در پی مقصود (در اینجا منظور همان تاکسی قراضه است )زن و بچه و پیر و فلج نمی شناسند دقیق می شوم که در میان کشف و شهود عالمانه ام یکی از همان تاکسی قراضه هایی که شرحش را خودتان بهتر از من می دانید جلوی پایم ترمز می زند و من هم با تمام غرور درب عقب را باز کرده و به آرامی می نشینم . ثانیه ای چند از نشستنم نگذشته که راننده بر می گردد و با آن لبخند سرشار از نجابتش می فرماید: که خانم دربسته پیاده شینان لطفا من که در کلام سرشار از احترام راننده متحیر مانده ام ساعتی چند بر او خیره می مانم این بار تصمیم می گیرم خانم معلم بازی رو ولِلِش بشم و دل به دریا بزنم ولی نمیدانم چرا به جای دل به دریا زدن اون وسط تنها چیزی که آیدم می شود دو تا کفش خاکی است و ... خلاصه ...در میان این بازار تاکسی تور کنی و تور پرت کردن رو سر تاکسی های محترم پول دوست جا دارد در اینجا از تمامی عزیزانی که در این حیطه زحمت میکشند بلاخص جناب آقای سرکار نمی دونم چی چی که سر خیابان برای تزیین ایشان را کاشته اند و واقعا برای زیبایی شهر نقش مهمی را ایفا میکنند تشکر کنم چون به هر حال گاهی هم لبخندی از خودشان در وکنند این زیبایی که از آن صحبت شد چند برابر می شود.! بله این توصیف نه چندان کاملی از گوشه ای از این شهر در عصر یک روز پاییزی است و چند روزی بیشتر از عید فطر و ماه مبارک رمضان نگذشته است .به گمانم از میان این جماعت خیلی ها به تازگی توبه کرده اند . و خیلی ها هم نمی دانند واقعا از چه توبه کرده اند ؟ در اینجا و خیلی جاهای دیگر تنها چیزی که به مغزم می رسد این است که در دل زمزمه کنم :" چرا؟" ادامه دارد... "آخرین شِکوه های من "! |+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 7:29 قبل از ظهر
|