تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
آخرین شِکوه های من
عصر یک روز پاییزی درست سه چهار روزی است که از عید فطر میگذرد .

کنار خیابان ایستاده ام منتظر تاکسی . در میان جمعیتی که موج میزند اینجا تا وسط های خیا بان باید خیلی خوش شانس باشم که به موقع برسم و به خصوص با این رعایتی که این جماعت در بحث محرم نا محرمی و غیرت و چیزهای هم خانواده ی این کلمات می کنند ...

بر خلاف دلسردی اولیه ام از سوار شدن به تاکسی این بار تصمیم را عوض می کنم و در دل می گویم هر چه بادا باد

اینجا درست سر ایستگاه تاکسی می ایستم شاید از بخت من یک راننده با انصاف هم پیدا شود که درست سر ایستگاهش توقف کند و از طرفی اگر این راننده هم پیدا شد جمعیت به یکباره بر سرم هجوم نیاورند که فلانی فلانی وفلانی بیایید ... خانم ببخشید ما ۶ نفریم !... حالا این ۶ نفر از قضا کجای آن ماشین غراضه ی پیکان از رده خارج جایشان می شود خود دانند و راننده محترم تاکسی که به ظرفیت ماشینش را بیخیخی شده و کرایه را چسبیده است .

اینجاست که در احوال این مردان مرد که در هنگام دویدن در پی مقصود (در اینجا منظور همان تاکسی قراضه است )زن و بچه و پیر و فلج نمی شناسند دقیق می شوم که در میان کشف و شهود عالمانه ام یکی از همان تاکسی قراضه هایی که شرحش را خودتان بهتر از من می دانید جلوی پایم ترمز می زند و من هم با تمام غرور درب عقب را باز کرده و به آرامی می نشینم . ثانیه ای چند از نشستنم نگذشته که راننده بر می گردد و با آن لبخند سرشار از نجابتش می فرماید: که خانم دربسته پیاده شینان لطفا

من که در کلام سرشار از احترام راننده متحیر مانده ام ساعتی چند بر او خیره می مانم و او دگر بار خطاب به من با همان لحن سابق ! می فرماید که :"(گفتن اینجاشو سانسور کنم) " من هم با کمال متانت پیاده شده و با آرامش تمام در تاکسی را می بندم و نوک دماغ را نگاه میکنم و ...

این بار تصمیم می گیرم خانم معلم بازی رو ولِلِش بشم و دل به دریا بزنم ولی نمیدانم چرا به جای دل به دریا زدن اون وسط تنها چیزی که آیدم می شود دو تا کفش خاکی است و ...

خلاصه ...در میان این بازار تاکسی تور کنی و تور پرت کردن رو سر تاکسی های محترم پول دوست (تاکسی ها که نه راننده تاکسی ها که ایشان آدم های بسیار محترمی اند ) گه گاهی ماشین شخصی ها هم بوقی می زنند و مسلما شخصی ها هم قسمت خانم ها نمی شود چون بلاخره در جامعه ای که مردان آن تا این حد با غیرت تشریفشان را دارند نباید هم اجازه بدهند خانم ها سوار ماشین شخصی شوند و از آنجا که این امر گاهی موجب دزدیده شدن دختران توسط رانندگان شخصی میشود لذا مردان حق دارند برای این که نگذارند خانم ها سوار شخصی های دختر دزد (!!!)شوند با آرنج دست مبارک به طرف خانم نشانه روند و خودشان را فدای راه غیرتها یشان بکنند !...

جا دارد در اینجا از تمامی عزیزانی که در این حیطه زحمت میکشند بلاخص جناب آقای سرکار نمی دونم چی چی که سر خیابان برای تزیین ایشان را کاشته اند و واقعا برای زیبایی شهر نقش مهمی را ایفا میکنند تشکر کنم چون به هر حال گاهی هم لبخندی از خودشان در وکنند این زیبایی که از آن صحبت شد چند برابر می شود.!

بله این توصیف نه چندان کاملی از گوشه ای از این شهر در عصر یک روز پاییزی است و چند روزی بیشتر  از عید فطر و ماه مبارک رمضان نگذشته است .به گمانم از میان این جماعت خیلی ها به تازگی توبه کرده اند . و خیلی ها هم نمی دانند واقعا از چه توبه کرده اند ؟

در اینجا و خیلی جاهای دیگر تنها چیزی که به مغزم می رسد این است که در دل زمزمه کنم :" چرا؟"

                                                ادامه دارد...                                           

                                                                  "آخرین شِکوه های من "!

|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 7:29 قبل از ظهر |