تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
به آسمان نگاه می کنم...

رد پا...مدتی است دستم به نوشتن نمی رود و دلم هم رضایت نمی دهد ،

 مثل مجسمه ثابتم و ساکن .

 چانه ام به دستم تکیه زده است و دستم به زانویم و پایم به زمین...

زمینی که هیچ اعتمادی به آن نیست ،

 "هر لحظه احتمال شکستن" ، ...

اما این منم که مجسمه وار به تفکری عمیق فرو رفته ام

و به دور دست ها خیره ام ،

 در انتظار امیدی شاید ،

در انتظار سوسویی از دور دستها ،

خودم هم نمی دانم .

کجایی تو آخر کجایی؟

 دلم گرفت از مردمان خوب و ساکت و ساکن!،

 دلم گرفت از آدم های پر ادعای هیچ کاره ،

  آدم های وراج ، پر حرف ، پر مدعا ،

دلم گرفت از دورغ ، از ریا ، از تظاهر ، از منفعت طلبی

دلم گرفت از تویی که فکر می کنی خیلی خوبی و نیستی .

 دلم گرفت از خودم از خودت از ...

ضمیر دیگری نمی یابم، دلم از همه اینها گرفت.

مرده ی متحرک وار قدم می زنم در خیابانی که لیز لیز است ،

و برگ های زردی که منجمد شده اند در پشت  یخهای شیشه ای ،

 و مرا می نگرند ، مات و مبهوت ، نمی دانم از زوال نا تمامشان مبهوتند یا ...

برگ ها مرا می نگرند ، از پشت یخ های شیشه ای ...

سرم را بالا می گیرم ، دیوار ها پر است از تظاهر ، پر است از ...

حالم بد می شود ، به آسمان نگاه میکنم ، کجایی تو آخر ؟

 دلم گرفته . پنج شنبه است ، ۱۶ آذر و فردا جمعه .

 فردا به آسمان نگاه خواهم کرد، به دور دستها ،

 رد پایت را خواهم یافت روی ابر ها ، رد پایت را خواهم یافت ...

 

 

                                                                                "   آخرین یادداشت های من "

                                                                                          "   سپیده  "

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 6:12 بعد از ظهر |

من به آن روز می اندیشم...

گاهی که با خود خوب فکر می کنیم ، به خود به دانسته ها و ندانسته هایمان ،

به داشته ها و نداشته هایمان ،کارهای ناآگاهانه و بر حسب عادتهامان را که خوب نگاه می کنیم ،

به خوبی می فهمیم که عقاید نا آگاهانه ، ارثی و تکراری و بر حسب عادت فراوانی داریم .

یک دنیا اعتقاد ، که فقط به ما به ارث رسیده است ویک بار حتی یک بار سعی نکردیم بفهمیم این

اعتقادات به ارث رسیده مان از کجا آمده است و ما را با خود به کجا می برد ؟

و حتی یک بار کنجکاو نشدیم که آیا به همه ی این اعتقاداتی که ازش دم می زنیم عمل می کنیم ؟

در جایی از دکتر خوندم که چیزی که نا آگاهانه و بر حسب عادت باشه ، هر اسمی داشته باشه ،

 فرقی نمی کنه ، چه شیعه ، چه سنی ، چه اسلام ، چه بودا .

به نظر من هم در جهل درجات وجود ندارند . من بچه مسلمون با توی بچه مسیحی مثل همیم .

هر دو جاهلیم ،جاهل به چیزهایی که فکر می کنیم خیلی ازشون می دونیم .

آگاهی صفت خوبیه که باید تو خودمون تقویتش کنیم . با آگاه شدن از مسائل مختلفه که می تونیم

درک کنیم که هر انسانی که به حکم معصومیت یا علم یا زیبایی یا مهربانی یا هر صفت زیبای دیگه ای

برامون عزیزه آفریننده ای داره که وجود حتی یک ذره غبار هم توی این دنیا به اون وابسته است .

عادت کرده ایم به پرستیدن شی ها ، ما مسلمانیم اما در واقع بت پرست !

ادعا می کنیم خدای یگانه را می پرستیم ، اما تو دلمون هزار تا خدا داریم ، عقایدمان آنقدر سطحی

شده است که همه حاضریم بر سر عقاید به ارث رسیده ی نا شناخته مان بجنگیم ، جان ببازیم و ...

اما هیچ کدام از ما حتی لحظه ای بر طبق عقاید مان عمل نکرده ایم و هرگز بر طبق عقایدمان

 راه نرفته ایم ، نفس نکشیده ایم ، نخفته ایم ، نخورده ایم و خلاصه اینکه هرگز بر طبق

عقایدمان زندگی نکرده ایم من به آن روزی می اندیشم که هر کدام از ما بتوانیم مصداق واقعی دینی

باشیم که آن را به ارث نبرده ایم ، بلکه با تمام وجود دریافته ایم و باور کرده ایم ...

به امید آن روز ...

                                                                            "    آخرین یادداشت های من    "

                                                                                    "     سپیده   "

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 11:5 قبل از ظهر |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سر ها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد

پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت و سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوانمرد من

ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا ! میزبانا !

میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد ، بامداد آمد

فریبت می دهد

 بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان زنده یا مرده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است . "

******************

این شعر ، شعریه که با شروع هر زمستون زمزمه اش می کنم

اما امسال پوشش سفید برف رنگهای خوشرنگ پاییزی رو خیلی زود پوشوند

و همراه خودش سرما رو آورد و یه دنیا سردی تو دل مردم هم دوباره نمایان شد و خود نمایی کرد .

فقط کافیه سرت وبیرون بیاری و یه نفس عمیق تو همین هوا بکشی و ابر نفست که از دهنت خارج می شه رو دنبال کنی و ...

آدم ها رو که خوب نگاه کنی هر کی تو لاک خودشه ، یا فکر شال و کلاهشه و یا فکر چترش ، و یا اینکه فکر خیس نشدن کفشاش

غافل از اینکه در دو فدمی هر کدوم از ما یکی داره از سرما و گرسنگی جون می ده

و در آخر برسی به همین شعر و دلت بخواد با صدای بلند توی دل خودت زمزمه اش کنی

"نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک...

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 3:14 بعد از ظهر |