تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
زلالی های کودکی...
چشمای صبا

" از زلالیت کودکی

تنها سماجتی مانده در چشمانم

تا که یکریز بخوانند

                     ترانه باز باران را..."

-------------------------

بعد امتحانا آپ میکنم ایشالا

فعلا خدا، ... نگهدار

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 1:11 بعد از ظهر |

تا کی سکوت کنیم ؟؟؟

تا کی سکوت کنیم ؟ تا به کی عوام فریبی ها را ببینم و دست روی از روی دست بر نداریم ؟

میدان خالی است . ما این سو ایستاده ایم و فقط فریاد هایی خاموش ... تا به کی سکوت ؟

سکوتی که هیچ جایش جایز نیست . دائم در آرزو ی بدست نیاورده هاییم و دست روی دست گذاشته ایم و منتظر امیدی هستیم که فقط توجیهی برای تنبلی هایمان کرده باشیم .

این همه نقاب سیاست و فرهنگ و علم و شعور بر چهره زده اند و ما حتی قدرت تشخیص نقاب ها و صورت های واقعی را از دست داده ایم .

زندگی را به روال معمولش خواسته ایم و برایمان خواسته اند ، تولدی ،  ازدواجی و بچه ای و مسافرتی و خوردنی و خوابیدنی و نفس کشیدنی و بعد هم مرگی ...

به نفع خیلی هاست که ما عاشق و ساکن و گوشه گیر باشیم و مثل بقیه زندگی کنیم ، مثل بقیه ، ساکت و ساکن ، عشق هم فریب دیگری است ، عاشق می شوی ،یا به عشقت می رسی یا نه  ،اگر هم نرسیدی باز هم عشقی دیگر و ازدواجی و بعد از آن بچه داری و خوردن و خوابیدن و پیر شدن و مردن ... ، خنده دار است  نه ؟ ... برای این است که دستت را در عاشقی باز گذاشته اند ، زندگی را غیر از این برایت نمی خواهند ،به چه قیمتی اش را نمی دانم ،همین را می دانم که هر کس را دیده ام و شنیده ام این روزها در این فریب بزرگ غرق است ...

دلم گرفت از فیلم های متضادی شبانه روز در رفتار آدمها دیدم که یکی حرف از دین می زند و دیگری حرف از دین گریزی ، یکی دم از عشق می زند و دیگری از تنفر که به قول شمع :" این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است "   ... دم زدن ها زیادند ، آدم ها این روزها بازیگری را خوب آموخته اند ، اگر جشنواره ی فیلم هایی که شبانه روز بازی می شود را بگیرند به جرات همین هایی که خیلی خوب دم از خوب بودن و خیر خواه بودن و... می زنند برنده  برترین تندیس ها خواهند شد .

خودم را بیش از همه محکوم می کنم ، دائما به دنبال نشا نه های بیداری ایم و دریغ از تکانی که بخوریم و دریغ از حرکتی که بکنیم ...

سکوت تا کی ؟ سکون تا کجا ؟ این  گوشه یک نفر روی حصیر سرد می خوابد  ، آن گوشه یکی فرش های ابریشمی روی سنگفرش خانه اش را لگد مال می کند  ، این گوشه یک نفر دارد از سرما می لرزد و آن گوشه یکی سیستم گرمایی خانه اش را نمی پسندد ، این گوشه یکی دست های پینه بسته اش را ها می کند و به زیر بغل می برد و آن گوشه یکی جراحی پلاستیک می کند ،این گوشه یکی فقط به فکر سر پناه و سقف کوچکی است که به آن پناه برد و آن گوشه یکی نمای قصرش را آب طلا می کند ، این گوشه یکی در سیاه چالی اسیر است و فریاد بی صدایش را هیچ کس نمی شنود و آن گوشه کسی هزار میکروفن جلویش چیده است و هرچه می خواهد و نمی خواهد ! می گوید ، این گوشه جوانی را در بیابانی دورخفه می کنند   و هیچ کس صدایش در نمی آید و آن گوشه آقایی سینه پهلو میکند  و همه  دنیا با خبر می شوند ، این گوشه پدری خسته و با دستهای خالی و عرقی بر پیشانی نشسته به خانه ی کوچکش بر میگردد  و آن گوشه هم پدری با کودکش فیلم به سوئد رفتنشان را تماشا می کند و قهقه می زند ،این گوشه کودکی پشت چهار راه اسفند دود می کند و دور سر پسرک همسن و سال خودش می چرخاند و آن گوشه پسرکی   پشت شیشه ی پنجره ماشین پدرش زبانش را برای  دخترک اسفند دود کن بیرون می آورد ، این گوشه جوانی در آرزوی اندک سرمایه ای برای آغاز زندگی جدیدش می سوزد و آن گوشه جوانی  نیمی از همان پول را دود می کند و نیم دیگر را برای پارتی فردا شبش نگه میدارد ، این گوشه یک انسان می میرد و آن گوشه یکی پشت میز از چوب گردو ساخته شده اش و مبل نرمش و اتاق گرمش و غذای تازه اش و ... دم از عدالت می زند ، دم از عدالت می زند ... دم از عدالت می زند!!!!!!!!!

تا به کی سکون ؟ تا به کی سکوت ؟

حقیر شده ایم ، حقیر . روز به روز ذهنهایمان مسخ می شود و دلهامان زخم .

بغض امان زدن حرفهای نگفته ام را نمی دهد ... من می روم تا روز دیگری جور دیگری جای دیگری متولد شوم  ، من می روم ...

آخرین یادداشت های من

" سپیده " 

---------------------    

" اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد                      

                   و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم

                                            اما  اگر آن قوم موفق شوند

                                                          و مرا بر دار کشند یا همچون عین القضات شمع آجین کنند

یا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند

                   حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان می گذارم "                                                                

                     ' معلم شهید دکتر علی شریعتی '   

|+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 11:7 بعد از ظهر |