![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... زلالی های کودکی...
" از زلالیت کودکی تنها سماجتی مانده در چشمانم تا که یکریز بخوانند ترانه باز باران را..." ------------------------- بعد امتحانا آپ میکنم ایشالا فعلا خدا، ... نگهدار |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 1:11 بعد از ظهر
تا کی سکوت کنیم ؟؟؟
تا کی سکوت کنیم ؟ تا به کی عوام فریبی ها را ببینم و دست روی از روی دست بر نداریم ؟ میدان خالی است . ما این سو ایستاده ایم و فقط فریاد هایی خاموش ... تا به کی سکوت ؟ سکوتی که هیچ جایش جایز نیست . دائم در آرزو ی بدست نیاورده هاییم و دست روی دست گذاشته ایم و منتظر امیدی هستیم که فقط توجیهی برای تنبلی هایمان کرده باشیم . این همه نقاب سیاست و فرهنگ و علم و شعور بر چهره زده اند و ما حتی قدرت تشخیص نقاب ها و صورت های واقعی را از دست داده ایم . زندگی را به روال معمولش خواسته ایم و برایمان خواسته اند ، تولدی ، ازدواجی و بچه ای و مسافرتی و خوردنی و خوابیدنی و نفس کشیدنی و بعد هم مرگی ... به نفع خیلی هاست که ما عاشق و ساکن و گوشه گیر باشیم و مثل بقیه زندگی کنیم ، مثل بقیه ، ساکت و ساکن ، عشق هم فریب دیگری است ، عاشق می شوی ،یا به عشقت می رسی یا نه ،اگر هم نرسیدی باز هم عشقی دیگر و ازدواجی و بعد از آن بچه داری و خوردن و خوابیدن و پیر شدن و مردن ... ، خنده دار است نه ؟ ... برای این است که دستت را در عاشقی باز گذاشته اند ، زندگی را غیر از این برایت نمی خواهند ،به چه قیمتی اش را نمی دانم ،همین را می دانم که هر کس را دیده ام و شنیده ام این روزها در این فریب بزرگ غرق است ... دلم گرفت از فیلم های متضادی شبانه روز در رفتار آدمها دیدم که یکی حرف از دین می زند و دیگری حرف از دین گریزی ، یکی دم از عشق می زند و دیگری از تنفر که به قول شمع :" این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است " ... دم زدن ها زیادند ، آدم ها این روزها بازیگری را خوب آموخته اند ، اگر جشنواره ی فیلم هایی که شبانه روز بازی می شود را بگیرند به جرات همین هایی که خیلی خوب دم از خوب بودن و خیر خواه بودن و... می زنند برنده برترین تندیس ها خواهند شد . خودم را بیش از همه محکوم می کنم ، دائما به دنبال نشا نه های بیداری ایم و دریغ از تکانی که بخوریم و دریغ از حرکتی که بکنیم ... سکوت تا کی ؟ سکون تا کجا ؟ این گوشه یک نفر روی حصیر سرد می خوابد ، آن گوشه یکی فرش های ابریشمی روی سنگفرش خانه اش را لگد مال می کند ، این گوشه یک نفر دارد از سرما می لرزد و آن گوشه یکی سیستم گرمایی خانه اش را نمی پسندد ، این گوشه یکی دست های پینه بسته اش را ها می کند و به زیر بغل می برد و آن گوشه یکی جراحی پلاستیک می کند ،این گوشه یکی فقط به فکر سر پناه و سقف کوچکی است که به آن پناه برد و آن گوشه یکی نمای قصرش را آب طلا می کند ، این گوشه یکی در سیاه چالی اسیر است و فریاد بی صدایش را هیچ کس نمی شنود و آن گوشه کسی هزار میکروفن جلویش چیده است و هرچه می خواهد و نمی خواهد ! می گوید ، این گوشه جوانی را در بیابانی دورخفه می کنند و هیچ کس صدایش در نمی آید و آن گوشه آقایی سینه پهلو میکند و همه دنیا با خبر می شوند ، این گوشه پدری خسته و با دستهای خالی و عرقی بر پیشانی نشسته به خانه ی کوچکش بر میگردد و آن گوشه هم پدری با کودکش فیلم به سوئد رفتنشان را تماشا می کند و قهقه می زند ،این گوشه کودکی پشت چهار راه اسفند دود می کند و دور سر پسرک همسن و سال خودش می چرخاند و آن گوشه پسرکی پشت شیشه ی پنجره ماشین پدرش زبانش را برای دخترک اسفند دود کن بیرون می آورد ، این گوشه جوانی در آرزوی اندک سرمایه ای برای آغاز زندگی جدیدش می سوزد و آن گوشه جوانی نیمی از همان پول را دود می کند و نیم دیگر را برای پارتی فردا شبش نگه میدارد ، این گوشه یک انسان می میرد و آن گوشه یکی پشت میز از چوب گردو ساخته شده اش و مبل نرمش و اتاق گرمش و غذای تازه اش و ... دم از عدالت می زند ، دم از عدالت می زند ... دم از عدالت می زند!!!!!!!!! تا به کی سکون ؟ تا به کی سکوت ؟ حقیر شده ایم ، حقیر . روز به روز ذهنهایمان مسخ می شود و دلهامان زخم . بغض امان زدن حرفهای نگفته ام را نمی دهد ... من می روم تا روز دیگری جور دیگری جای دیگری متولد شوم ، من می روم ... آخرین یادداشت های من " سپیده " --------------------- " اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم اما اگر آن قوم موفق شوند و مرا بر دار کشند یا همچون عین القضات شمع آجین کنند یا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان می گذارم " ' معلم شهید دکتر علی شریعتی ' |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 11:7 بعد از ظهر
|