![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... تقدیم به چشم هایی که گم شدند...
حواست کجا بود، پسر؟ خواهرت را ببین نمی تواند دستانت را بگیرد و پا به پایت بیاید سرش گیج می رود و دنیا کلافه اش می کند مگر نمی بینی رنگش را؟! آخ، یادم نبود ، تو چشماهایت را گم کرده ای بگذار تا برایت بگویم خواهرت الان درست لحظه ای که دستت را گرفته و به چهره ات خیره است چه رنگی است؟ او ، او درست به رنگ ... به رنگ باند دور سرت است نه ، باند سرت که رنگ خون است! شاید ، درست به رنگ گچ دور دستت دستی که قرار بود مال تو نباشد دستی که شاید قرار بود آن را هم جا بذاری پیش چشمانت تا مراقبشان باشد آدرس جایی که چشمانت را جا گذاشتی بگو دارم می نویسم روی پاکت تا عکس چشمانت را بفرستم آنجا شاید کسی نشانی از چشمانت برای خواهرت بیاورد تا ببینی خواهرت چه رنگی شده وقتی به چهره ات خیره است و دستش در دستت؟ "سپیده" |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 9:10 بعد از ظهر
بوی سیب
زندگی این معادله بی جواب به رسم اجدادمان هر روز قبل از بیدار شدن سیبی می چینم و به جلسه امتحاتی می روم که هیچ درسی برایش نخوانده ام برگه ها را تقسیم که می کنند قلم و سیب را از کیفم در می آورم و شروع می کنم وای معادله چند مجهولی است باز "زندگی چیست؟" عطر آشنایی پیچیده در فضا در اتاقی که کسی جز من آنجا نیست می گردم به دنبال صاحب عطر آشنا و از گردشم دامن سیاه و سفید م زیر پایم دایره میشود می چرخم و می چرخد ، اما نیست، هیچ کس نیست اما عطرش اینجاست کجا قایم شده ای ؟ زیر میز که نیستی ؟ نه ؟ پیدایت می کنم من این معادله را حل می کنم کمی ریاضی می دانم یک ایکس و یک ایگرگ مساوی بی نهایت ِ منفی و مثبت!!! فهمیدم تو حتما در محور ایگرگی حالا کجای محور ایگرگ پنهانی ؟ از این پایین من یک عالمه نقطه روی محورت می بینم اما تو را نه ، چیزی که بویت را بدهد را نه تو که پایین بیا نیستی من هم این طور که معلوم است جواب این معادله را از این پایین پیدا نمی کنم خانم معلم ببخشید جا نبود جواب معادله را باید بروم آن بالا ها بدست بیاورم. جواب معادله را بالا نوشتم... |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 6:51 بعد از ظهر
خلوت من و تو...
در شبانه ای تاریک شادم که سرشار از آرامشم شادم که بویت را می شنوم شادم که باران می بارد در این تاریکی می شوید هرآنچه در بازدم های این آدمها در هوا جمع شده بود و من به احترام دعوتت خمیده ام هوا دوباره پاک می شود و آسمان آیینه و آماده برای نفس کشیدن نفس کشیدن کسانی که هر ثانیه زندگیشان در این بهار تولدی است پنجره را می گشایم به این خلوت بی نظیر هوای صاف و خوش طعم را هم اضافه می کنم (تا باد و باران را هم به میهمانی ات اضافه کنم) حالا منم و تو این هوای تازه برای نفس کشیدنم با دستهای آویخته به این پنجره ، سینه ام را از نعمتت پر و خالی می کنم یاد سعدی می افتم " هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ..." ممنون سپاس شُکر شُکر راستی! از مهمان نوازی ات ، شاید هر شب همین موقع ها به وقت همین باران مزاحمت شوم اگر کارت دعوت بارانی ات را هم همین ساعت ها با این طراوت دلنشین و خنک تزیین کنی حتما وقت همین باران مزاحمت خواهم شد. راستی اردیبهشت را بد جوری شاعر شده ام. "سپیده"
|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 10:56 قبل از ظهر
اردیبهشت
حرفهایتان برای هیچکس را به احترام اردیبهشت اینجا گذاشتم ، یک سال بزرگتر شدی تولد هر دوتان مبارک (کمی زودتر از 11 روز )- ------------------------------------------------------------------------------------------- این ماه ماه توست از میانش آغاز شدی اما با پایانش نه و ای کاش هرگز این اردیبهشت ها پایان نداشت اردیبهشت های من به تعداد ماه های تولد تو در من است همین روزهاست که 4 ساله شوی جشن تولدت را مثل همیشه بی سر و صدا می گیرم اواسط اردیبهشت 4 سال پیش متولد شدی در جهانی به کوچکی دل من و من متولد شدم در جهانی هم اندازه دل تو بدی همه این حرفها خاطرات تولد توست خاطراتی که از دو روز بعد از تولدت شکل گرفت تو دو روز زودتر از روز مقدس من و تو متولد شدی اما تولد آن روز را همیشه دو روز جلوتر میگیرم مثل همیشه بی سر و صدا درست مثل تولد گرفتن تو پنجره را باز می کنم باد خنک اردیبهشت دوست داشتنی ام تمام خاطرات دلنشین باد سحرهای تاریک و روشن اردیبهشت چهار سال پیش درست دو روز بعد از تولدت تمام عمر تو را آبستن بودم و تو مرا آه از این تقدیر آه کاش به همین سادگی ها بود کاش آنی بودی که کاش رویای بودن هر دوی ما در هم رویا نبود کاش اردیبهشت هرگز خرداد نمیشد مثل همان خرداد تلخ 4 سال پیش میدانم پر از ابهامم برای تو می دانم نیستم آنچه می خواستی نشدم آنچه می خواهی اما تو را به اردیبهشت های مقدست خاطراتم را فراموش نکن شمع خاطراتم را فوت میکنم به آن دورها راستی تولدمان مبارک . . . "ر.م" |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 4:6 بعد از ظهر
این من به احترام تو، ما شود چه می شود...
صدای ناب تو پیدا شود چه می شود سرد است این باد سخت زمانه ، ای دریغ عطر حضور تو اینجا شود چه میشود در این حباب نقاب های رنگ رنگ تصویر روی تو هویدا شود چه میشود اینجا شبم تکرار رویایی است دور این شب به انتظار تو فردا شود چه می شود در گذرگاهی چنین تاریک و تلخ طعم نگاه تو معنا شود چه میشود چشمم به راه تمنای تو مانده است هنوز تمام من اگر تمنا شود چه می شود در این زمانه تقدیر های سرد این من به احترام تو، ما شود چه می شود "سپیده" |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 9:22 قبل از ظهر
ندای عشـق تو دیـشـب در انـدرون دادند...
دیشب برگی از درخت معرفت حافظ بر شانه ام نشست : چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شـناس نئی جان من خـطا اینـجاست ســرم بـــه دنـیـا و عـقـبــی فترو نـمی آیـد تبارک الله ازین فتنه ها که در سر ماست در اندرون مـن خســته دل ندانـم کـیـسـت که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست مـرا به کار جـهان هـرگز الـتـفات نـبـود رخ تو در نطر من چنین خوشش آراست نــخـفته ام ز خیــالی که می پـزد دل من خمار صـد شبه دارم شرابــخانه کجاست چنین که صـومعه آلوده شـد ز خون دلم گرم به باده بشوئید حق بدسـت شماست از آن به دیـــر مغـانـم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست ندای عشـق تو دیـشـب در انـدرون دادند فضای خانه حافظ هنوز پر ز صــداسـت |+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر
|