![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... بی عنوان ترین حرفهای من ...
اگه این اشک اَمون بده ،نگفتنی ها مو می گم ... و اگه اجازه نده که دهنم تکون بخوره و به خاطر این اشک نتونم جلوی لرزش چونم رو بگیرم ، اون موقع است که دیگه نمی گم بلکه سعی می کنم که بنویسم ، اما اگه بازم همین اشک سمج بزاره که نوشتنی ها مو ببینم ... من می نویسم ، حتی اگه این اشک مجال دیدن نوشته هام رو هم نده ، حتی اگه به خاطر ندیدنشون خرچنگ قورباغه بنویسم و کج و کوله ... ولی می نویسم ، چون نیاز به نوشتن رو تا عمق تنم حس می کنم ، چقدر دلم پره ، اونقدر که دلتنگی یه لحظه رهام نمی کنه ، دیشب چقدر دلم می خواست بشینم و دل تنگی مو تو تاریکی 6 ساعته شب گریه کنم ولی خواب فرصتی بهم نداد . صبح با همون دلتنگی که می دونستم از کجاست ، ولی نمی تونستم باورش کنم ، بلند شدم . آخ ، گاهی وقتا رسیدن ناباورانه ات به آرزوهات چقدر می تونه داغونت کنه ... و گاهی این ویرانی چقدر لذت بخش و چقدر شیرینه و چه احساساته خوبیه که می دونی که با این ویرانیه که آباد می شی ... دلم آشوبه .. دلم تنگه ... سه روز کنارت بودم ، کنار عطری که تو فضای حسینیه موج می زد ، کنار چهره ات که زل زده بود بهم و کنجکاو نگام می کرد ، نمی تونم اون حسی رو که لحظه ورود به حسینیه داشتم توصیف کنم ، اما نمی تونم بهت نگم وقتی اون صندلی ها رو نگاه می کردم و تک تک مردان مردی که روی اونا نشسته بودن و با شنیدن تو و دیدنت انسان از خودشون ساخته بودن رو به یاد می آوردم و تو ذهنم تصویرشون می کردم ، نمی تونم بهت نگم که وقتی داشتم دیوونه وار تو اون سالن خالی- بی تو راه می رفتم و دستم رو دونه دونه رو صندلی ها می کشیدم و دلم می خواست بپرستم هرچی که اونجا بوی خدا رو می داد ، نمی دونم چه جوری جرات کردم و خودم رو رسوندم به اون میکروفن ... هیچ کاری از دستم بر نمی اومد ، فقط یادمه که پر از حیرت بودم ... ساعت ها کنار سوسن نشستم زیاد باهاش حرف زدم ، زیاد پرسیدم و خیلی هم خوب جوابم رو می داد ، پوران اما خسته بود ، دلم نمی اومد سرش رو که روی صندلی گذاشته بود و خستگی یه عمرشو که تو اون استراحت شاید یک ساعتش خلاصه شده بود رو بهم بزنم ، دلم خستگی شو می فهمید ، دلم دلتنگی شو می فهمید ، اما فقط یه قطره از دریای دلتنگیش رو ... سوسن که برام حرف می زد نیم رخ که می شد دیگه انگار صداش رو نمیشنیدم ، غرق چشماش می شدم و اون خالی که روی صورتش به یادگار از پدرش به ارث برده بود ، غق صورتش بودم و این که چقدر به پدرش شبیه و چقدر اونجا جای خالی تو حس کردم ... می دونستم که همسرت ، دخترات ، پسرت و دوستانت ، صدها برابر من نبودنت رو حس می کردن ، سالن پر ِ پر شده بود ، اما هنوز یه چیزی کم بود ، یه چیزی نبود ، به سوسن گفتم : چقدر جای پدرت معلومه ، بهش گفتم که چقدر تو اون لحظه احساس خلا می کنم ، بغض که کردم اونم با من گریه کرد مونا اومد وسط حرفامون ، با همون چهره خندونش ، هر دومون بغضمون رو غورت دادیم ، با مونا هم حرف زدم 5 ساله بوده که دکتر شهید می شه ، یعنی الان 35 سالشه اما پزشکی خونده، سوسن دکترای تاریخه و سارای صمیمی و دوست داشتنی هم که فن سخنش رو از پدرش به ارث برده هم راه پدرش رو رفته دکترای جامعه شناسی داره . صمیمیتشون خارج از باور من بود و انسانیت عجیب و کم یابشون برام دیوونه کننده بود. احسان اما همش جلو نشسته بود ، نمی تونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم ترسیدم که میارم ترسیدم که حس کنم دارم با دکتر حرف می زنم و مدونم چه کار کنم ؟ از پشت سر مثل مثل دکتر بود ، با همون قد بلند و قامت مردونه ... نمی دونم چرا جای خالی دکتر رو وقتی به احسان نگاه می کردم ، احساس می کردم . نشسته بودم ، غرق افکار خودم ، ساعت استراحت بود ، اکثراً رفته بودن بیرون سالن واسه پذیرایی ...متوجه نشدم طاهر احمد زاده کی کنار صندلی من ایستاد ، داشت با یکی از دوستاش حرف می زد ، اولش نشناختم و توجهی نکردم ، اما بعد با شنیدن صداشون و حرفاشون سرم رو برگردوندم ... یه پیر مرد هم سن و سال آقای احمد زاده داشت ازش سوال می پرسید که :" آقای احمد زاده منو میشنسی ؟" آقای احمد زاده گفت :" نه متاسفانه ، نه " مرد براش یادآوری کرد که ما با هم ، هم سلولی بودیم ، یادت نیومد ، اون لحظه من شوکه بودم رو صندلیم و داشتم گیج به هردوشون نگاه می کردم ، به اون اسوه های مقاومت و صبر ، یه لحظه نگام فقل شد رو صورت آقای احمد زاده ، دیدمن پیرمرد بغض کرده و اشک میریزه ... نفهمیدم چی شد در برابر عظمتشون ا نشستن خجالت کشیدم ، بی اختیار در برابرشون ایستادم ، دیدم جفتشون تو بغل هم بودن و اشک میریختن ، انگار تمام سختی های گذشته با دیدن هم جلوی چشماشون یادآوری شده باشه ، ایستاده نگاهشون می کردم ، چقدر خمیدگی قامتشون در مقابل ایستادگی قامت من بزرگ و باور نکردنی بود ، چقدر خودم رو کوچیک حس کردم و چقدر اون لحظه کم آوردم ... یه لحظه دیدم خیلی ها مثل من خشکشون زده و... هر دوشون رفتن شونه به شونه هم ، اما دل من بدجوری احساس ناچیز بودن می کرد، دلم میخواست برم و دست استاد احمد زاده رو ببوسم اما بازم شوکه بودم و تکون نمی تونستم بخورم . فقط رفتنشو به سمت بیرون تونستم با نگاهم دنبال کنم ... تا اینجا ی همین نوشته کلی نفس کم آوردم با این حال فقط گوشه ای از روز اول سمینار رو توصیف کردم ، اگه فرصتی بود بقیه ی گفتنی ها رو خواهم نوشت .فعلا دلم گریه می خواد ، کاش یکی دلتنگیم رو بفهمه... |+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 2:16 بعد از ظهر
به دیدارت می آیم...
باورم نمیشود . مشتاق جایی ام که تا 24 ساعت دیگر خواهمش دید . مشتاق جایی ام که باور دیدنش در خاطر تنگم نمی گنجد . مشتاق جایی ام که بیت المقدس من است ، و کعبه روحم ... اشک امانم نمی دهد و کلمات از چنگم می گریزد و من مشتاق جایی ام جایی همین نزدیکی ، جایی همین اطراف ، کمی دور تر از من ، عجب اشک سمجیست این اشک... هر وقت به جای مقدسی می روم ، جایی که برای روحم تقدس ایجاد می کند ، همین طوری می شوم ، اما امروز عجیب تر از همیشه مشتاق و منتظرم . دلم آتش گرفته ، آتشی که نا باوری ام را اثبات می کند ، آخ ، کاش بودی تو ... کاش بودی ، پیام آور روشنایی ها ، بی تو عجیب هوای بت پرستی کرده ام ، بتم آن تریبون جادویی و آن میز ، نه، تک تک صندلی هایی که تو را شنیده اند ، تک تک آجرهایی که تو را دیده اند ، کاش عوضشان نکرده باشند ، کاش باشند و گواهی دهند بر من که امروز هم که تو نیستی من می توانم باشم آنی که تو خواسته ای ، که گواهی دهندم که من می توانم بی بودن تو هم تغییر کنم ، که می توانم خوب باشم و خوب ببینم و چشم بر بدی ها نبندم ، آخ ، بغض گلویم را می فشرد ، باید سوتکی بخرم ، دارم خفه میشوم از سکوت ، می خواهم فریاد بزنم ناگفته ها را ، بی واهمه ، بی ترس ... می خواهم ببازم زندگی ای را که ارزشی ندارد و در معامله با خدا با جاودانگی تعویضش کنم ، کاش می فهمیدند مرا ، کاش تو بودی ، تا اشک هایم ... وای ، دیوانه شده ام ، اکنون دیوانگی را می فهمم ، دستمال کاغذی می خواهم ، خودکارم کو ؟ باران اشک اجازه دیدن نوشته هایم را نمی دهد ، انگار چشمم با دلم همکای می کند که هر چه باید و نباید را بگویم ... باید بروم ، برای خوب بودن دیرم می شود، قبل از رفتن باید یک دل سیر تو را بخوانم و خودم را بگِریم... خدا ، حافظ |+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 9:34 بعد از ظهر
در سالروز شهادت مريم اسلام
"امروز سوم جماديالثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظهي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهاي گذشت و لحظاتي ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعي از آتش و رنج، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش. از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علي چنين كرد. اما كسي نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجاي بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 1:2 بعد از ظهر
پایان...
همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است. |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 6:31 بعد از ظهر
از امام علی (ع):
گناهی که تو را پشیمان کند ، بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وادارد. |+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 7:16 بعد از ظهر
مسئولیت " من" بودن...
"فاصبر" وَعَدَ اللهِ حَقٌّ صبر کن ، وعده خداوند راست است ... من مسئولم ، تو مسئولی ، ما مسئولیم ، من مسئول چه کسی هستم من ؟ تو مسئول چه کسی هستی تو ؟ ، و ما مسئول چه کسی هستیم ما ، نه مسئول اینکه چه کسی است او یا چه کسانی هستند آنها ؟ ما مسئول بودنِ خودمانیم ، مسئول انتخابهایمان ، مسئول حرکت هایمان ، مسئول قدمهایمان ، نفس کشیدنمان ، حرف زدنهامان ، دل بستگی هامان ، دلبریدگی هامان ، سکوتمان ، سکونمان ، عشقمان ، پوشش ظاهر و باطنمان ، نگاه هامان ، خندیدن و گریستنمان ، خواندنی هایمان ، نوشتنی هایمان ، برداشت های درست و غلط مان،حرفهای گفته و نگفته یمان ، ... ما مسئولیم ، ما از ابتدای تاریخ مسئول بوده ایم و هستیم و خواهیم بود . " من " قبل از اینکه مسئول هر تویی ، اویی ، شمایی و آنهایی باشم مسئول خودم هستم ، مسئول چگونه بودن خودم ؟ چه اگر من بدانم که کیستم و تو بدانی که کیستی و ...، دنیا همانی خواهد شد که باید بشود . آدمها و حواها !!!مسئولند ، مسئول خودشان ، مسئول دستی که سیب را چید ومی چیند ، مسئول دندانی که سیب را گاز زد ومی زند ، مسئول وسوسه ای که شدند و می شوند و خطایی که کردند و هر مسئولیتی دشواری هایی به همراه دارد و بطبع از عهده مسئولیت ها بر نیامدن هم از بین رفتن شرایط و منافع را ...، منفعتی مثل بهشت و هر خطایی تاوانی دارد و تاوان "میوه ممنوع" یک عمر زندگی است که اگر خوب بود بازگشت به وطن اصلی اش و اگر این زندگی هم با تکرار اشتباهاتی شبیه چیدن و گاز زدن سیب ادامه یافت نه تنها به وطنش باز نمی گردد بلکه چون در مسئولیت دوم و فرصت دومی که به او سپرده شده ( یعنی مواظب خودش بودن) دوباره خطا کرده به دنیایی وارون وطن اصلی اش فرستاده می شود ، هر دنیایی قانونی دارد و هر مسئولیتی منافعی و بطبع رسیدن به آن منافع سختی هایی و انسان در این سختی هاست که ساخته می شود و لیاقت ساکن بهشت بودن خود را اثبات می کند ... زیباست ، نه؟ تا زمانی که ندانیم که خدایی هست که از رگ گردن به ما نزدیکتر است ، و سرنوشت عالم در دست اوست و او همه اعمال انسان را ناظر است ، " من " خواهد ماند و خواست خودش و نفس سرکش و زیاده خواهش و دیگر هیچ... س.ر |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:6 بعد از ظهر
خط قرمز های اطراف آدم ها
داشتم با خودم به رفتارم ، به حریم های اطرافم ، به کل زندگیم ، به درست و غلط کارام ، به اشتباهاتم و به تصمیم های درست و غلطی که گرفتم . همیشه برام سوال بود که تا چه حد واسه آدمهای اطرافم باید حریم بزارم و با گذاشتن این حریم ها چقدر خودم و دیگران رو راحت یا ناراحت می کنم . الان درست تو حالتی ام که می دونم چی می خوام بگم اما نمی تونم و از بیانش عاجزم .بهتر بگم کلمه ها یه جورایی از دستم فرار می کنن و منم به دنبالشون این طرف اون طرف می گردم و آخرشم اونا برنده ان و من بازنده ... دیروز یا بهتر بگم دیشب یه فکری عجیب افتاده بود تو مغزم که من چقدر با رفتارای به ظاهر سنجیده خودم باعث رنجش دیگرون شدم و اینکه خوب این رنجیدن طبیعیه یا نه ... از روزی که خودمو درست شناختم و فهمیدم که دنیا اون دنیای زیبای بچگی هام نیست و فهمیدم که آدمهای افسانه ای و دوست داشتنی بچگی هام هم همه یه جور دیگه ای به نظرم می یان و از وقتی که فهمیدم زندگی هم خوبی داره هم زشتی پرسیدم و پرسیدم از خیلی کسا، از خیلی چیزا ، از همه ی چیز هایی که یه جورایی با افکار بچگی هام جور در نمیومد . بچه که بودیم عادت نداشتیم واسه آدما حد و حدود مشخص کنیم . آدما همه واسمون جالب بودن ، اونقدر که دوست داشتیم با همشون صمیمی بشیم با همه دوست بشیم ، همه رو محکم بغل کنیم و کسایی که حتی بار اولمون بود می دیدیمشون خاله و عمو خطاب کنیم و و دلمون بخواد واسشون شعر بخونیم و بگیم که مثلا لباس تازه خریده مون به نظرشون چطوریه و از رنگ لباسشون ازشون بپرسیم و تو تاکسی و اتوبوس و خیابون همه رو دوست ببینیم و وقتی ازشون خداحافظی می کنیم بوس پرت کنیم و دست تکون بدیم . اونجاست که ممکنه مامان باباها بهمون یواش یواش یاد بدن که نباید خیلی به آدما نزدیک شد، نباید خیلی به کسی اعتماد کرد ، نباید هر چیزی رو به هر کسی گفت و اونجاست که بهمون می گن همه آدما نمی تونن مثل عمو وخاله ها مهربون و قابل اطمینان باشن یه کمی که بزرگتر شدیم تو مدرسه بهمون یاد دادن که دنیا پره از بدی و کمه از خوبی ، مایی که همه آدما رو خوب می دیدیم ، می رفتیم تو فکر که چرا؟ ... اما بازم برامون می گفتن با غریبه ها حرف نزنی ها ، به غریبه ها چیزی نگیها ، ... بهمون یاد می دادن که اگه مثلا با دوست بغل دستیت رابطه داری این قدر بهش وابسته نشو و سعی کن خودت مستقل باشی و اگه مثلا با کناریت رابطه داری با هم درس بخونین و اگه مثلا درسش خوب نیست دیگه پیشش نشین و اونجا بود که یادمون دادن که آدما براساس منافع با هم رابطه دارن و ما گیج شدیم و دیگه نه تو خیابون نه تو تاکسی نه اتوبوس نه هر جای دیگه ای با مردم رابطه برقرار نمی کردیم چون ممکن بود به حریم های خصوصی مون وارد بشن و ... و بازم تو همون مدرسه یادمون می دادن که دختریم و باید بیشتر از پسرا مواظب خودمون باشیم ، باید دیواری از جنس حجاب بسازیم و اجازه ندیم کسی بهمون نزدیک بشه و باید غیر از اون دیگه با خیلی از افرادی که تو بچگی هامون همبازیمون بودن و مورد اعتمادمون ،اعتماد نکنیم و همش حرف از اعتماد نکردن و مواظب آدمها بودن که یه موقع وارد دیوارای تازه ساخته شده وجودمون نشن ، دیوارایی که نه به دست خودمون بلکه به دست بزرگترامون ، معلمامون ، اطرافیانمون و جامعه مون ساخته شده بود و اون موقع هنوز مصالحش خشک و سفت نشده بود و به مرور زمان با تجربه های بیشتر با این ذهنیت که هیچ وقت و هیچ موقعیتی اعتماد نکن دیوارا زخیم تر و سفت تر میشدن . گذشت و گذشت . ما جوون شدیم جوونی پر از حس های متضاد و اون موقع بود که مارو سپردن به خودمون ، گفتن بزرگ شده خودش صلاح کار خودشو می دونه ، دیگه بد و خوب دنیا رو شناخته ، درکش کامل شده ، می دونه چی کار کنه ... اما غافل از اینکه ماها پُریم از تردید ، پریم از افسوس کودکی ها و دنیای قشنگ اون روزا ، بزرگ و فهمیده شدیم ، اما ای کاش نمی شدیم . تموم این حرفا مقدمه ای بود به خط قرمزهای اطراف آدمها : عادت کردیم به ساختن حریم و دیوار و خط قرمز ، اما تردید داریم که این خط قرمزها به نفع ماست یا به ضررمون ، و جایی که مطمئنیم این حدود باید وجود داشته باشه تردید داریم که چقدر به این خط ضخامت بدیم و چقدر باریکش کنیم . نمی دونم اما من که دورو برِ خودمو پر از خط قرمزایی می بینم که واسه آدما تعیین کردم . حریم هایی که گاهی باعث رنجش خودم و اطرافیانم و گاهی هم واقعا هم به نفع من و هم به نفع آدمهای اطرافم بودن. همه ما آدما دو تا دنیا داریم دنیایی که در واقع خاطره ای از ذهنیت بچگیمونه و پر از امید و پر از دلخوشی و پر از اعتماد و پر از همه ی چیزای خوبه ، و دنیایی که ساخته بزرگ شدنمون و تجربیاتمونه ، و اما این که گاهی دلگیر میشیم و تو درست و غلط بودن رفتارامون به تردید می افتیم شاید زاده ی همین دو تا دنیای از زمین تا آسمون متفاوت باشه . " سپیده"
|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 12:7 بعد از ظهر
|