![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... نمی دونم...
حال عجیبی دارم ، البته دقیق نمی دونم بگم چمه ، یعنی حال خودمو نمی فهمم که بخوام توصیفش کنم ، خدا می دونه این چند روزه بارِ یه دنیا امتحان که صد برابر این کنکور سخته ریخته رو دوشم ، من که می دونم تحملم اندازه ی یه گوشه ی این امتحانا نیست ، چه برسه که خدا بخواد همه چیزمو یه دفه با هم امتحان کنه ... فقط دلم می خواست حرف بزنم ، شاید از وسط حرفام یه چیزی بیاد بیرون که بشه راهنمام ، آخه گاهی وقتا آدم با حرف زدن با دیگرون تازه حساب کار دست خودش می یاد که چی کار باید بکنه ، انگار باید بعضی وقتا بعضیا بشن وسیله واسه اینکه آدم خودش خودش رو بسازه ، می دونی چی می گم ؟ الان که دارم می نویسم ذهنم پره از افکار جور واجوره :عارفانه ، عاشقانه ، شیطانی ، کنکوری ، خانوادگی ، اکشن ، فیلم هندی ، شعرای حافظ ، حرفای شریعتی ، مهمونای فردا ، عروسی پس فردا ، اتوی مانتوم ، کادوی تولد یه هفته پیش عطیه ، به این کولر که هر دفعه که می حواد سرویس بشه 10 تومن خرجشه ، به اون کتابا که نا مرتب ریختمشون رو اون میز ، به وعده سر خرمنی که به خودم واسه مرتب کردن اتاقم می دم ، به این پوستر دکتر که همش عاقل اندر سفیه نگام می کنه ، به دل خوش کردن به هندونه هایی که زیر بغلم می زارن ، به قرآنی که تو دستای مامانه ، ماشینی که رفته تو جدول و زده دوست مامان رو کشته ، بابای بهاره که خدا رحمتش کنه ، ایمیلی که دیروز خوندم و 10 درصدش رو فهمیدم ، به این که تو این گرما هفته دیگه هم باید برم تهران ، به خونه به هم ریخته ی پیرزن همسایمون که نمی تونه تمیزش کنه ، به پسرش که باید ام آر آی بده ، به سیستم عامل ، به این دی وی دی که مثل تراکتور کار می کنه ، به این خلاصه هام که تا آخر هفته باید تمومشون کنم ، به کنکور سال 80 که چقدر سخت بوده ها ، به سر کوچمون که شده پیست اتومبیل رانی و محل تکاف کشیدن این جوجه های ماشین ندیده!، به این اتفاقات عجیب و غریب این چند روزه ، به این که ماه رمضون میوفته آخرای شهریور، به اینکه تو پاسکال استاندارد 4 نوع داده ای داشتیم ، به مسائلی انتظارش رو خیلی وقته کشیدم و نکشیدم ، اما یه دفه همه با هم بهم هجوم آوردن و به خیلی چیزای دیگه که نگفتنیه ، اگه هم بخوام بگم سر درد میگیرید !!!... گیج شدم ، تلویزیون شبکه قرآن امروز حجرات می خوند ، منم به کارام می رسیدم و طبق معمول گه گاهی یه نگاهی مینداختم به تلویزیون. اما دیدید گاهی اوقات آدم جذب عظمت یه چیزی که می شه نگاش قفل می کنه رو اون چیز؟ تو همون چند تا آیه چند قسمت بود که من احساس می کردم تو این موقعیتی که شدیدا تحت امتحانم ، خیلی بهشون احتیاج دارم از جمله این آیات: " خداوند ظلم و ستمی به بندگانش نمی کند." و " و خداوند غیب آسمانها و زمین را می داند " و " گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست " و " خداوند دانا و آگاه است " و" خداوند آمرزنده مهربان است" و" خداوند از همه چیز آگاه است " و " تقوای الهی پیشه کنید ،خداوند توبه پذیر و مهربان است" و " همانا ما کتابی به شما نازل کردیم که مایه اندیشه و بیداری است ، آیا اندیشه نمی کنید ؟ "... نمی دونم چی بگم ولش کن خودمم نمی دونم چمه . |+| نوشته شده توسط سپیده در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 7:26 بعد از ظهر
|