تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
1- گلایه2- افسانه
سلام

به این دلیل که ممکنه یه مدت طولانی نباشم و اینکه دقیقا وضعیتم مشخص نیست سعی می کنم این مدت کوتاهی که هستم تا جایی که می تونم مایه بزارم و اینجا خالی نمونه ... و از اونجایی که خوب بعضی حرفا فقط واسه خود آدمه - بهتر اینه که تو همون صندوقچه ی دل آدما باقی بمونه و ارزشش حفظ بشه و بازم از اونجایی که یه کم نظراتی که چه به صورت خصوصی و چه غیر خصوصی داده شده بود و حتی به صورت نظر نه اما به صورت عمل پیاده شده بود یه کم خالی از انصاف بود  - چون با وجود تموم تاکیدی که به نداشتن برداشت های مختلف (از نوشته هایی که فقط مخصوص دفترام هستن و کاغذ باطله هام ) داشتم . با این وجود بعضی ها کم لطفی کردن و باز هم برداشت هایی غیر از اونچه مد نظر من بود داشتن . البته صلاح بر این بود که امکان نظر دهی برای این نوع از نوشته ها رو بردارم - تا کسی تو زحمت نیوفته ... البته اونم کارساز نیست چون همون طور که گفتم این برداشت ها فقط تو قسمت نظر دهی نبود ...اما در توجیه نوشته های اینچنینیم و حتی گاهی کاملا مخالف با این شکل از نوشتم اما منسجم در یک دفتری ۲۰۰ برگ زنجیر شده در چنگال بی رحم من این نکته رو هم بگم . جمله ای از دکتر هست که البته اصلش دقیق یادم نیست ( اگه کسی یادشه بگه بهم ) که "حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند و ارزش ماورایی هر کس باندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد " و این جمله برای من به قانون تبدیل شده بود و در این یک دو سه پست اخیرم و چند پست دیگر که زمانشان را به درستی یادم نیست  قانون شکنی کردم و مسلما چوبی که از بی انصافی دوست و دشمن در این باره خوردم به علت همین قانون شکنی بوده  و به خودم حداقل قول می دم که  سعی کنم دیگه هیچ قانونی رو نشکنم گرچه قانون ها رو شکستن کار لذت بخشیه اما دردسرساز هم هست... اما در توجیه نه بلکه در توضیح بعضی ها بگم که دقیق نمی دونم این جمله رو کجا شنیدم که "حرفهایی  هم هست که انسان برای هیچ کس مینویسد " و این یعنی لزومی نداره تموم حرفای آدما مخاطبی داشته باشه بعضی وقتا بعضی چیزا رو خطاب به کسی می گیم که ممکنه هنوز و حتی هیچ وقت تو زندگی وجود خارجی نداشته باشه - یعنی دل نوشته های  ( یا دلگفته های ) بی مخاطب ...

همین ...

افسانه  عاشقانه ی قشنگی از عطار تو سایت شخصی دوست ادیب و محترمم محمد حسین بهرامیان رو می خوندم . حیف دونستم تو وبلاگم نیارمش . پس با اجازه آقای بهرامیان و به قول خودشون این مطلب رو به امانت از ایشون اینجا گذاشتم.

*******************

بكتاش و رابعه

عطار نيشابوري

 چنين قصه كه دارد ياد هرگز؟
چنين كاري که را افتاد هرگز؟

رابعه يگانه دختر كعب امير بلخ بود. چنان لطيف و زيبا بود كه قرار از دلها مي ربود و چشمان سياه جادوگرش با تير مژگان در دلها مي نشست. جانها نثار لبان مرجاني و دندانهاي مرواريد گونش مي گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آميخته و او را دلبري بي ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شيريني لب حكايت مي ‌كرد. پدر نيز چنان دل بدو بسته بود كه آني از خيالش منصرف نمي ‌شد و فكر آيندﮤ دختر پيوسته رنجورش مي ‌داشت. چون مرگش فرار رسيد, پسر خود حارث را پيش خواند و دلبند خويش را بدو سپرد و گفت: "چه شهرياراني كه اين درّ گرانمايه را از من خواستند و من هيچكس را لايق او نشناختم, اما تو چون كسي را شايستـﮥ او يافتي خود داني تا به هر راهي كه مي ‌داني روزگارش را خرم سازي." پسر گفته ‌هاي پدر را پذيرفت و پس از او بر تخت شاهي نشست و خواهر را چون جان گرامي داشت. اما روزگار بازي ديگري پيش آورد.
روزي حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهي جشني خجسته برپا ساخت. بساط عيش در باغ باشكوهي گسترده شد كه از صفا و پاكي چون بهشت برين بود. سبزه بهاري حكايت از شور جواني مي ‌كرد و غنچـﮥ گل به دست باد دامن مي ‌دريد. آب روشن و صاف از نهر پوشيده از گل مي ‌گذشت و از ادب سر بر نمي ‌آورد تا بر بساط جشن نگهي افكند. تخت شاه بر ايوان بلندي قرار گرفته و حارث چون خورشيدي بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌هاي مرواريد دورادور وي را گرفته و كمر خدمت بر ميان بسته بودند. همه نيكو روي و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از ميان همـه آنها جواني دلارا و خوش اندام, چون ماه در ميان ستارگان مي‌درخشيد و بيننده را به تحسين وا مي‌ داشت؛ نگهبان گنجهاي شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شريفان براي تهنيت شاه در جشن حضور يافتند و از شادي و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر يافت به بام قصر آمد تا از نزديك آن همه شادي و شكوه را به چشم ببيند. لختي از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقي ‌گري در برابر شاه ايستاده بود و جلوه گري
مي كرد؛ گاه با چهره اي گلگون از مستي مي گساري مي كرد و گاه رباب مي‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـﮥخوش سرمي‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز مي ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزي ديد, آتشي از عشق به جانش افتاد و سراپايش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفاني سهمگين در وجودش پديد آمد. ديدگانش چون ابر
مي گريست و دلش چون شمع مي گذاخت. پس از يك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را يكباره از پا در آورد و بر بستر بيماريش افكند. برادر بر بالينش طبيب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟

چنان دردي كجا درمان پذيرد
كه جان درمان هم از جانان پذيرد

رابعه دايه‌ اي داشت دلسوز و غمخوار و زيرك و كاردان. با حيله و چاره‌ گري و نرمي و گرمي پرده شرم را از چهره او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دايه آشكار كرد و گفت:
چنان عشقش مرا بي ‌خويش آورد
كه صدساله غمم در پيش آورد

چنين بيمار و سرگردان از آنم
كه مي ‌دانم كه قدرش مي ‌ندانم

سخن چون مي‌ توان زان سرو من گفت
چرا بايد زديگر كس سخن گفت

باري از دايه خواست كه در دم برخيزد و سوي دلبر بشتابد و اين داستان را با او در ميان بگذارد, به قسمي كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه اي نوشت:

الا اي غايب حاضر كجائي
به پيش من نه اي آخر كجائي

بيا و چشم و دل را ميهمان كن
وگرنه تيغ گير و قصد جان كن

دلم بردي و گر بودي هزارم
نبودي جز فشاندن بر تو كارم

زتو يك لحظه دل زان برنگيرم
كه من هرگز دل از جان برنگيرم

اگر آئي به دستم باز رستم
و گرنه مي ‌روم هر جا كه هستم

به هر انگشت درگيرم چراغي
ترا مي ‌جويم از هر دشت و باغي

اگر پيشم چو شمع آئي پديدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار

پس از نوشتن, چهره خويش را بر آن نقش كرد و بسوي محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را ديد از آن لطف طبع و نقش زيبا در عجب ماند و چنان يكباره دل بدو سپرد كه گوئي سالها آشناي او بوده است. پيغام مهرآميزي فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دايه به عشق محبوب پي برد دلشاد گشت و اشك شادي از ديده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها مي‌ ساخت و به سوي دلبر مي ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر مي شد. مدتها گذشت. روزي بكتاش رابعه را در محلي ديد و شناخت و همان دم به دامنش آويخت. اما بجاي آنكه از دلبر نرمي و دلدادگي ببيند باخشونت و سردي روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخيش روي درهم كشيد كه با سختي او را از خود راند و پاسخي جز ملامت نداد:

كه هان اي بي‌ دب اين چه دليريست
تو روباهي ترا چه جاي شيريست

كه باشي تو كه گيري دامن من
كه ترسد سايه از پيراهن من


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 11:0 بعد از ظهر |

باز بوی باورم خاکستریست

"باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست


پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم


پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد


مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها


در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست

شیعه مولا شدن کار تو نیست... "

********

 

به رفتن ادامه بده، هر چند مقصودي نيست.

به دوردست ها چشم مدوز ،

كه براي آدمي نيست.

در درون حركت كن،

اما به راهي گام منه كه ترس تو را به رفتن وا مي دارد.

                                                       "مولانا"

*********

|+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 9:9 بعد از ظهر |

قصه های چاپ نشدنی من

غرور ، وای از این غرور تلخ  .

همیشه منتظری ، همیشه منتظر یک شروعی تا ادامش بدی .

وای از دست خودت و غرورت و عشقت ، دیگه صبر ندارم . قبول کن سخته ... سخته به خدا

هنوزم از برداشت ها ی مختلف خسته ام ، هنوزم از چیدن این جمله ها کنار هم وحشت دارم ، هنوزم از محکوم به عاشق بودن می ترسم ، از اینکه دوباره هر کس و ناکسی که مفهوم حرفای منو نمی فهمه بیاد و بگه اِ فلانی با من بودی ؟ ، یا حتی تو ذهنشون یه لحظه تصور کنن که ممکنه با اونا باشم ، یا اصلا حرفامو طور دیگه ای بفهمن ... می دونم فقط تو می فهمی چی می گم ، فقط تو .

نمی دونم اینایی که می گم درسته یا نه ، حتی نمی دونم حدسم ، حس غریبم بهم راست می گه یا نه . ولی خسته ام ، اونقدر خسته که گاهی دلم می خواد دل و بزنم به دریا و پا بزارم رو این حدس غریب و قدم بزارم تو جاده ای که مدتهاست به اسمم شده و فقط و فقط منتظره که تردیدم بر طرف بشه و بعد سه بار پرسیدن های تکراری یه بله ی بلند بشنوه و...

ولی یه چیزیم اعتراف کنم ، گاهی این حس واقعا برام قشنگه ، حسی که ممکنه درست نباشه ، اصلا یه اشتباه بزرگ ، یه دروغ محض باشه ، ولی همین که خودم ، خودم رو گول می زنم گاهی جالبه ... حسی مثل دروغ گفتن ِ شیرین و ناشیانه ی یه بچه ، که وقتی ازش می پرسی :" خوابی؟" می گه :" آره خوابم "!

زندگیم این روزا و از روزها پیش زندگیه عجیبی شده ، همه شدن یه طرف و من یه طرف . چند روز پیش که قضیه دیگه داشت جدی می شد . خدا رحم کرد بهم ، شایدم رحم نکرد . نمی دونم ...

درست و اشتباهش رو هم نمی دونم ، ولی این بار بر خلاف همیشه تو این موقعیت نابرابر خودم هم سرشار از تردید بودم ، یعنی فقط کافی بود یه کم دیگه اصرار کنن و منم یاعلی رو بگم ...

مدتهاست منتظرم ، مدتهاست تو هم منتظری ، می دونم ... ولی این تو نیستی که باید انتظار بکشی ، اصلا تو حق انتظار کشیدن نداری ، تو فقط حق داری انتظار رو بشکنی . با خودم و خدا عهد کرده بودم که تا موقعی که نشونت نداده بهم منتظر بمونم و می مونم ، خودش بهم قول داده کمکم کنه تا هیچکی رو با تو اشتباهی نگیرم ، ولی این روزا خود ِ خدا هم داره بهم ثابت می کنه که صبوری حدی داره ، شایدم تو واقعا اومدی و من صدای خدا رو نمی شنوم...

می دونی ، گاهی دلم از این همه غرورم میگیره ، اما اکثر وقتها ، لحظه لحظه ی غرورم حتی واسه خودم ستودنی میشه .

تصور ، تصورِ یک عشق ، چه دنیایه ، نه ؟

راستی اگه خودت باشی می خوام یه چیزیم پیشت اعتراف کنم ، البته نمیشه گفت اعتراف ، می خوام یه جورایی ضد حال بزنم بهت ...

سر از هر کجای زندگیم هم که در آورده باشی ، چون مهم ترین بخش زندگیم تو دلمه ، مطمئن باش هنوز یه درصد از زندگیم رو بیشتر نفهمیدی .

من یه طور ِ دیگه ای زندم ، یه جور دیگه نفس می کشم ، خودمم نمی دونم چه جوری ؟ ، ولی متفاوته دنیام ، حتی نمی دونم این دنیا خوبه یا بد ، پس حمل بر غرور نذار حرفامو ، رقیب زیاد دارم ، ولی کاری به کارشون ندارم ، تازه باهاشون دوستی هم می کنم ،  بزار خوش باشن ، اصلا بزار هر کاری می خوان بکنن ، من هنوز اینقدر کوچیک نشدم که کارم بشه رقابت با بچه بازیهای اینا ، پس میزارم تو خیالشون شاد باشن .

اتفاقای جالبی تو زندگیم می افته و گاهی این اتفاقات اونقدر زیاد می شن که  از ذوقم دلم می خواد خودمو از این پنجره کنار دستم پرت کنم پایین ، نه این که فکر کنی تو زندگیه بقیه این اتفاقا نمی افته ها ، نه ... می افته شاید حتی بیشتر از من ، اما دقت نمیکنن بهش ، بعضی وقتا می گم خوش به حالشون و گاهیم می گم نه بابا چی چی رو خوش به حالشون ، خوش به حال من !

ای بابا طبق معمول ، پرت شدم از اصل قضیه . می خواستم برات نامه بنویسم بفرستم به  آدرس خدا ، آخه آدرس اونو بهتر از آدرس تو بلدم ، از اون مهم تر اون خیلی بهتر و بیشتر از من می دونه تو کجایی؟ حتی می دونه کجا می ری ، کی می ری ، کی میای ...

                                                         آخرین یادداشت های من

                                                                    "سپیده"

اگر صبر و فرصتی بود ادامه دارد ... 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 10:50 بعد از ظهر |

انتخاب ( برگ امروز دفتر خاطراتم)

سخته انتخاب .

درست روبروی  نه چندین راه ، نه سه راهی،  نه  چهار راه ، بلکه درست  روبروی یک دوراهی ایستاده باشی و مجبور به انتخاب. و بدونی که بعد از این هم هر کدام از راه ها را که انتخاب کنی باز هم مسیر سرشار از دوراهیه.

اما دوراهی این بار با تمام دوراهی های زندگیت فرق می کنه . این بار مسیر زندگیت تغییر می کنه . داشتم با راضیه بحث می کردم.  طبق اخلاق همیشگیم میون حرفهام چیزی گفتم که باعث شد خودم هم کلی در مورد حرف خودم و  راهنمایی ای که از زبان خودم  بیرون آمده بود ! فکر کنم . زندگی ای که نهایتش 60 – 70 – 80 ساله  20 سالش که به تندی برق و باد گذشت 40 -50 و 60 سال بعدی هم  خدا بزرگه  . اگه تصور  کنیم که زندگیمون بینهایته این 60 سال ِ آخر عمر اونقدرا واسمون مهم نمیشه که واسه یه انتخاب اینقدر سختگیری کنیم. ...

ولی خوب بعضی از این دو راهی ها دیگه واقعا نامردین . عمراْ راه برگشت نداری ُ هر مسیری رو که انتخاب کنی خودت رو تو اون مسیر محدود می کنی و از این به بعد مجبوری فقط تو محدودیت اون مسیر حق انتخاب داشته باشی. منم که از محدودیت بیزار...

اینطوریه دیگه ، من که چند وقتی بود عجیب علاقه پیدا کرده بودم سمت راستیه رو انتخاب کنم . اما حالا که یه کم مسیر زندگیم از دست خودم خارج شده یه جایی قرار گرفتم که مجبور به انتخاب اون یکی مسیر شدم . نمی دونم این بارم با لجبازی همیشگیم می تونم برم همونجایی که خودم دوست دارم یا نه این بار اون سرنوشتی که ازش زیاد شنیدم اما خیلی کم تو زندگیم دخیل بوده ،قصد دخالت داره و به من اجازه نفس کشیدنم نمی ده .

می دونی ، یه زمانی تو دوران دبیرستان ، یه بحثی تو بینش داشتیم : اختیار و  قضا و قدر  ، جدیدا خیلی علاقمند شدم بهش .

اختیار من یا قضا و قدر الهی یا همون سرنوشت ؟ کدوم از اینا

می گن اون موقع که زبونت قفل می شه و هیچی نمی تونی بگی این یعنی همون سرنوشت . ولی ( خودمو چشم نزنم) من که هیچ وقت زبونم قفل نمیشه ، یعنی نشده ، ماشالا اونی که زیاده زبون ...

به فال اعتقاد داری ؟ می خوام برم یه حافظ وا کنم ، الان می یام ....

راستش الان که وازش کردم تازه یادم افتاد چپ و راستشو مشخص نکردم ، واسه همین این بار بر خلاف عادت معمول می خوام سمت چپی رو انتخاب کنم :

«مرا مـی بینی و هر دم زیادت مـی کنـی دردم

تو را مـی بینم و میلم زیادت می شود هر دم

بسامانم نمـی پرسـی نمـی دانم چه سـر داری

به درمـانم نمـی کوشی نمـی دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و برگردی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم

که بر خاکم روان گـردی بگیرد دامنت گردم

فر روفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیـسویت

نهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان می ده

چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم»

 

                                                                                                                  "سپیده"  

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 2:18 بعد از ظهر |

از معلم شهید شریعتی

خدایا!

در برابر بی شمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غم های همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روباه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار بودن ما ریخته اند ، با یک خودخواهی عظیم انقلابی ، ناگهان عصیان می کند و سپس با تیغ بوداوارِ بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی ، مجرد می شود و آنگاه ، از بودا فراتر می رود، و با دو تازیانه ی نداشتن و نخواستن ، همه آن جانوران آدمخوار را از پیرامون انسان بودن خویش ، می تاراند ، و آن گاه ، آزاد ، سبکبار ، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا ، خود شده و مجرد و رستگار . انسان شده و بی نیاز ، به بلند ترین قله رفیع معراج تنهایی می رسد و آن جا ، همه ی من های دروغین و زشت را – که گوری است بر جنازه ی شهید آن من راستین و زیبا و خوب ، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویشتن نیز مجهول و از یاد خویشتن نیز فراموش – فرو می یزد ، با ذکر ، با جهاد بزرگ ، و با مردن پیش از مرگ .

از درون به هجرت آغاز می کند . هجرت از آنکه هست ، به سوی آنکه باید باشد ، تا...

به اخلاص می رسد و بودن آدمی ، به خلوص .

خالص شدن برای او ، به روی او.

و این چنین دوستی خاکی ، از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر!

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 10:54 قبل از ظهر |

با من بمان - به تو اعتماد می کنم
ترجمه دو شعر :

۱- با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد .

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

خدایا! ای یاور بی کسان با من بمان !

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم.

چه چیزی جز لطف "تو" می تواند ترس ها را در هم شکند؟

چه کسی جز " تو" می تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!

از هیچ چیز نمی هراسم چون " تو " در کنار منی!

آنجا که تو هستی مرگ هم تلخ نیست.

اگر با من بمانی - همیشه پیروزم.


۲- کشتی هایم به دریا رفته اند .

حتی اگر با بادبان ها و دکل های شکسته بازگردند

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد

و از سختی آسایش به بار می آورد.

حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند

و همه امید هایم غرق شوند

فریاد می زنم به تو اعتماد می کنم »

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 11:2 بعد از ظهر |