تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
من عاشق ترم یا تو ؟!!!

هیچ وقت طعم عاشقی رو نچشیدم

و

حسش رو نفهمیدم

اما

گاهی فکر می کنم

من عاشق ترم یا تو ؟!!!

.

.

.

***********************************

- « بگذار شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید

                         هر چند آنجا معنی جز رنج و پریشانی نباشد

                                    اما 

                             کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن .»

- گاهی از زاویه نگاه من به دنیا بنگر.

- عشق را جستجو کن . طلب کن . منتظرش نباش.

- و پیش از آنکه بیندیشی تا چه بگویی؟ بیندیش که چه می گویم ؟

- «تو می دانی که من از میان همه نعمتهای این جهان آنچه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است.»

- هنوز  هم  همانم؟

- بزرگترین هنرم وفاداری به "تویی که نیستی" و ثروتم نیز همین است !!! (چقدر فقیرم من. )

- هنوز همانم؟

- بزرگترین دلخوشی ام  خدایی است که در نفس های خانواده ام  جاری است و  از برکت نفس آنها در  من نیز .

- و دلخوشی گاه گاهم زل زدن به عکسی که این جاری بودن را در گذشته ی نه چندان دور زندگیم فریاد می زند .

-  و اکنون با هر آنچه در  زیر گوشم - پیش چشمم و حتی در کنار نفسم این روزها می شنوم و می بینم و حس می کنم بیگانه ام . من بیگانه ام .

-  اینجا آشنا و آنجا غریب .

- هنوز همانم .

- و تو عاشقی ات را اینگونه توصیف کردی :

 « باور نمی کنم ، هرگز باور نمی کنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد . زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم . هیچ نمی دانم چرا ؟ اما می دانم کس دیگری به دورن من پا گذاشته است و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم. در خودم بیارامم . از " بودنِ" خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند .

این کفش تنگ و بیتابی فرار ! عشق آن سفر بزرگ!...

اوه ! چه می کشم !!!

چه خیال انگیز و جانبخش است " اینجا نبودن " !»

-          من نیز باور نمی کنم هر آنچه را که تو باور نمی کنی دکتر . حتما باید اتفاقی بیافتد . اینطوری نمی شود . در خفگی این لحظات گنگ و نا معلوم من هم کم آورده ام . من نیز کسی را حس می کنم ، اما من برعکس تو نمی دانم از سر دلتنگی است یا نه واقعا کسی دارد از درونم صدایم می کند . و من  از " بودن " و " نبودنم " کوچکتر شده ام ولی در خودم جایم نمی شود . شاید به خاطر اویی است که در من نشسته است . من اما از هر چه سفر است بیزارم و"اینجا" بودن را خیال انگیز و جانبخش می دانم . (اینجا ، درون گذشته های سپید و بنفش )

- تو بگو دکتر ! من عاشق ترم یا او ؟

                                                                      «سپیده»

  **************************

توضیح : من نوشته ها در دلِ خودم با: -         ؛ و تو نوشته هادر دلِ من با:- «   »

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 2:30 بعد از ظهر |

در من کسی...

"تنگ غروب است
در خانه شمعی است و چراغی یا صدایی نیست اما
در من کسی می گرید اینجا
ساعت به تابوت سیاهش خفته گویی
قلب زمان استاده از کار
از قاب عکسی چشمهای آشنایی روی دیوار
دارد به روی من نظر اما چه بیمار
در آسمان تیره یک چابک پرستو
با پنجه های باد وحشی در ستیز است
 باران نمی بارد ولی ابری شناور
با بادهای خوب من پا در گریز است
 دور است از من آرزو دور
 دیر است بر من زندگی دیر
دل تنگ از این دوری و دیری وتماشا
 در من کسی خاموش می گرید در اینجا "

------------------------------------------------

دلم برای تصویر چشمای دکتر تنگ شده بود .

|+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 8:50 بعد از ظهر |