![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... من عاشق ترم یا تو ؟!!!
هیچ وقت طعم عاشقی رو نچشیدم و حسش رو نفهمیدم اما گاهی فکر می کنم من عاشق ترم یا تو ؟!!! . . . *********************************** - « بگذار شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید هر چند آنجا معنی جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن .» - گاهی از زاویه نگاه من به دنیا بنگر. - عشق را جستجو کن . طلب کن . منتظرش نباش. - و پیش از آنکه بیندیشی تا چه بگویی؟ بیندیش که چه می گویم ؟ - «تو می دانی که من از میان همه نعمتهای این جهان آنچه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است.» - هنوز هم همانم؟ - بزرگترین هنرم وفاداری به "تویی که نیستی" و ثروتم نیز همین است !!! (چقدر فقیرم من. ) - هنوز همانم؟ - بزرگترین دلخوشی ام خدایی است که در نفس های خانواده ام جاری است و از برکت نفس آنها در من نیز . - و دلخوشی گاه گاهم زل زدن به عکسی که این جاری بودن را در گذشته ی نه چندان دور زندگیم فریاد می زند . - و اکنون با هر آنچه در زیر گوشم - پیش چشمم و حتی در کنار نفسم این روزها می شنوم و می بینم و حس می کنم بیگانه ام . من بیگانه ام . - اینجا آشنا و آنجا غریب . - هنوز همانم . - و تو عاشقی ات را اینگونه توصیف کردی : « باور نمی کنم ، هرگز باور نمی کنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد . زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم . هیچ نمی دانم چرا ؟ اما می دانم کس دیگری به دورن من پا گذاشته است و او است که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم. در خودم بیارامم . از " بودنِ" خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند . این کفش تنگ و بیتابی فرار ! عشق آن سفر بزرگ!... اوه ! چه می کشم !!! چه خیال انگیز و جانبخش است " اینجا نبودن " !» - من نیز باور نمی کنم هر آنچه را که تو باور نمی کنی دکتر . حتما باید اتفاقی بیافتد . اینطوری نمی شود . در خفگی این لحظات گنگ و نا معلوم من هم کم آورده ام . من نیز کسی را حس می کنم ، اما من برعکس تو نمی دانم از سر دلتنگی است یا نه واقعا کسی دارد از درونم صدایم می کند . و من از " بودن " و " نبودنم " کوچکتر شده ام ولی در خودم جایم نمی شود . شاید به خاطر اویی است که در من نشسته است . من اما از هر چه سفر است بیزارم و"اینجا" بودن را خیال انگیز و جانبخش می دانم . (اینجا ، درون گذشته های سپید و بنفش ) - تو بگو دکتر ! من عاشق ترم یا او ؟ «سپیده»
توضیح : من نوشته ها در دلِ خودم با: - ؛ و تو نوشته هادر دلِ من با:- « » |+| نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 2:30 بعد از ظهر
در من کسی...
"تنگ غروب است ------------------------------------------------ دلم برای تصویر چشمای دکتر تنگ شده بود . |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 8:50 بعد از ظهر
|