تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
یا رب نظرت بر نگردد...

 

ساعت  11 صبح روز پنج شنبه  تو جاده کرمانشاه به سمت همدانم . عظمت کوه ها ی صخره ای بیستون و مه غلیظی که جاده و قله کوه ها رو گرفته و نم نم بارونی که به شیشه می زنه  و  درخشش نور طلایی خورشید که گه گاه از پشت ابرها می درخشه و ابرهایی که انگار یه انگشت ظریف تو موهاشون چنگ کشیده و پریشونشون کرده ، و زمین رنگین کمونی رو با اشکاشون نوازش می کنن . خدا می دونه چقدر کوه ها رو دوست دارم ، یه حس عجیب و غریب دارم کنار کوه یا تو دل کوه ، انگار بخشی از بزرگی خدا رو حس می کنم و تنم میلرزه و در عین حال آرامش عزیزی وجودم رو فرا میگیره . عادت ندارم توجاده بخوابم . خانم بغل دستیم خوابه .  گوشیم زنگ می زنه  ،دست تو کیفم می برم که گوشیم رو بردارم . اما قبل پیدا کردن گوشیم چشمم می خوره به قرآن جیبی کوچیکم که عاشقانه دوستش دارم . و مست آیه آیه هاش تا خود همدان :

 

"الم نجعل الارض مهادا/ والجبال اوتادا/ و خلقناکم ازواجا / و جعلنا نومکم سباتا/ جعلنا الیل لباسا / و جعلنا النهار معاشا / و بنینا فوقکم سبعا شدادا / و جعلنا سراجا و هاجا / و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا/ لنخرج به حبا و نباتا / و جنات الفافا / ان یوم الفصل کان میقاتا"

" آیا ما زمین را مهد آسایش خلق نگرداندیم ؟/ کوه ها را عماد و نگهبان آن ساختیم / و شما را جفت( زن و مرد ) آفریدیم / و خواب را برای شما مایه قوام حیات و استراحت قرار دادیم / و ساتر گرداندیم پرده سیاه شب را / و روز روشن را برای تحصیل معاش آنان مقرر داشتیم / بر فراز آنها هفت آسمان محکم بنا کردیم / و چراغی ( چون خورشید) درخشان بر افروختیم / و از فشار و تراکم ابرها آب باران فرو ریختیم / تا بدان آب دانه و گیاه رویاندیم / و باغ های پر درخت پدید آوردیم / همانا روز فصل وعده گاه خلق است ."

 

قرآنم رو بستم و خیره به جاده با زمزمه ی آیه ها داشتم به این همه لطف خدا تو زندگیم فکر می کردم . نمی دونم تا حالا شده از شدت شادی بغض تا خود چشماتون بالا بیاد و از یه طرفم بترسید، ترس از عهده جبران بر نیومدن، ترس از  شرمنده شدن در برابر عزیزترین موجود هستی تون ،   و ترس از غرور بی جا که فکر کنی هر چی داری از خودت داری نه از لطف اون و ترس از اشتباه و ترس از تنهایی بدونِ اون ....

تو اوج بغضم بودم  که توجهم به نوشته ای پشت یه ماشین جلب شد :" یا رب!  نظرت بر نگردد"

چشمام  بی اختیار بارید.
|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:1 بعد از ظهر |

و خوش به حال پرنده

 

پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست

پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

و خوش به حال هوایش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست

مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 9:38 قبل از ظهر |