![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... یا رب نظرت بر نگردد...
ساعت 11 صبح روز پنج شنبه تو جاده کرمانشاه به سمت همدانم . عظمت کوه ها ی صخره ای بیستون و مه غلیظی که جاده و قله کوه ها رو گرفته و نم نم بارونی که به شیشه می زنه و درخشش نور طلایی خورشید که گه گاه از پشت ابرها می درخشه و ابرهایی که انگار یه انگشت ظریف تو موهاشون چنگ کشیده و پریشونشون کرده ، و زمین رنگین کمونی رو با اشکاشون نوازش می کنن . خدا می دونه چقدر کوه ها رو دوست دارم ، یه حس عجیب و غریب دارم کنار کوه یا تو دل کوه ، انگار بخشی از بزرگی خدا رو حس می کنم و تنم میلرزه و در عین حال آرامش عزیزی وجودم رو فرا میگیره . عادت ندارم توجاده بخوابم . خانم بغل دستیم خوابه . گوشیم زنگ می زنه ،دست تو کیفم می برم که گوشیم رو بردارم . اما قبل پیدا کردن گوشیم چشمم می خوره به قرآن جیبی کوچیکم که عاشقانه دوستش دارم . و مست آیه آیه هاش تا خود همدان : "الم نجعل الارض مهادا/ والجبال اوتادا/ و خلقناکم ازواجا / و جعلنا نومکم سباتا/ جعلنا الیل لباسا / و جعلنا النهار معاشا / و بنینا فوقکم سبعا شدادا / و جعلنا سراجا و هاجا / و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا/ لنخرج به حبا و نباتا / و جنات الفافا / ان یوم الفصل کان میقاتا" " آیا ما زمین را مهد آسایش خلق نگرداندیم ؟/ کوه ها را عماد و نگهبان آن ساختیم / و شما را جفت( زن و مرد ) آفریدیم / و خواب را برای شما مایه قوام حیات و استراحت قرار دادیم / و ساتر گرداندیم پرده سیاه شب را / و روز روشن را برای تحصیل معاش آنان مقرر داشتیم / بر فراز آنها هفت آسمان محکم بنا کردیم / و چراغی ( چون خورشید) درخشان بر افروختیم / و از فشار و تراکم ابرها آب باران فرو ریختیم / تا بدان آب دانه و گیاه رویاندیم / و باغ های پر درخت پدید آوردیم / همانا روز فصل وعده گاه خلق است ." قرآنم رو بستم و خیره به جاده با زمزمه ی آیه ها داشتم به این همه لطف خدا تو زندگیم فکر می کردم . نمی دونم تا حالا شده از شدت شادی بغض تا خود چشماتون بالا بیاد و از یه طرفم بترسید، ترس از عهده جبران بر نیومدن، ترس از شرمنده شدن در برابر عزیزترین موجود هستی تون ، و ترس از غرور بی جا که فکر کنی هر چی داری از خودت داری نه از لطف اون و ترس از اشتباه و ترس از تنهایی بدونِ اون .... تو اوج بغضم بودم که توجهم به نوشته ای پشت یه ماشین جلب شد :" یا رب! نظرت بر نگردد" |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:1 بعد از ظهر
و خوش به حال پرنده
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست و خوش به حال هوایش و خوش به حال دلش و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست مجتبی کاشانی |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 9:38 قبل از ظهر
|