![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... سلام من به محرم ...
سلام من به محرم ، محرم گل زهرا
![]() به لطمه های ملائک ، به ماتم گل زهرا سلام من به محرم ، به تشنگی عجیبش سلام من به محرم به غصه و غم مهدی سلام من به محرم به کربلا و جلالش سلام من به محرم به حال خسته زینب سلام من به محرم به دست و مشک اباالفضل سلام من به محرم به قد و قامت اکبر سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم سلام من به محرم به گاهواره ی اصغر سلام من به محرم به اضطراب سکینه سلام من به محرم به عا شقی زهیرش سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش سلام من به محرم به زنگ محمل زینب سلام من به محرم به شور و حال عیانش |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 6:11 بعد از ظهر
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
سلام برف قشنگی نشسته رو زمین شاید تا صبح به یه متر برسه .الهی که همش نعمت باشه و خدای نکرده عذاب نباشه برای هیچ کس.دلم می لرزه وقتی به کسایی که تو جاده گیر می کنن فکر می کنم .الهی که این برف واسه همه شادی بیاره .نه خدای نکرده غم.خیلی وقت بود ننوشته بودم . در واقع خیلی وقت بود نوشته هام رو تایپ نکرده بودم .الان وسط فشار یه عالمه درس نخونده و رو هم انباشته اومدم اینجا.دلم خیلی واسه نوشتن تنگ شده . اما چه کنم واقعا دستم به نوشتن نمی ره .همین الانم به زور دارم سعی می کنم خودم رو راضی کنم واسه نوشتن . دلم لک زده واسه اینکه قلم رو کاغذ سفید بذارم و خودم چشمام رو ببندم و دست و دلم و بسپارم به همدیگه . تا "این" بگه و "اون" بنویسه .ولی دلم یاریم نمی کنه ... و دستم بد جوری سرش شلوغه . یه نگاه بهم می کنه و می گه : " وسط این همه مشغله کاری وقت گیر آوردیا "و بعدشم بی تفاوت به دلم شروع می کنه به نوشتن چرت و پرتای معادلات دیفرانسیل! دلم لک زده واسه خوندن یه کتاب خوب ( نه کتابای خشک درسی ها ) یه کتاب مفهومی یه چیزی مثل از آن سوها یا یکی از کتابای دکتر رو برای بار صدم خوندن و بعدش دوباره عاشق بی معشوق شدن و یه نفس عمیق از ته دل کشیدن و آرامش مطلق...دلم لک زده واسه حال و هوای بعد خوندن اون کتابا .دلم لک زده واسه خودم بودن . ناچار یکی از خواب گاه نوشته هامو رو به انتخاب دستم میزارم جلوش تا تایپ کنه : سه شنبه ۱۷ مهر - ۲۷ رمضان ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه شبه با سمیه حرف می زدیم و از خیلی چیزا و خیلی کسا . از عشقش برام می گفت منم می شنیدم . اینجا همه یه جورایی عاشقن . من وسط این بازار شلوغ خرید و فروش عشقای الکی حتی نمی دونم چی کاره ام ؟ تعجب می کنن وقتی می شنون کسی تو زندگیم نیست. حتی بعضی وقتا برخوردشون یه جوریه که آدم به خودش شک می کنه . میگم سپیده یه چیزیت هست ها یه دکتر برو بیچاره . یه چند وقتیه موقعی که اینجور سوالا رو ازم می پرسن دیگه می زنم به کوچه علی چپ. حتی شیدا یه بار به شوخی درو روم باز نمیکرد که بچه برو یکی رو واسه خودت جور کن بعد بیا خونه . با سمیه زیاد حرف میزنیم . یعنی یه جورایی همزبون تریم. امشب دلم خیلی پر بود همش رو ریختم سر این محبوبه بیچاره . الان کنارم (که نه یه کم هولش دادم اون ورتر ) رو تختم خوابش برده . فکر کنم حوصلش سر رفت بچه بس که هی منتظر یه ماجرای عشقی بود چیزی به گوشش نخورد. دیروز نشسته بودن می گفتن نوشته هاتو بخون نشستم براشون خوندم . سکینه میگفت : سپیده شک نکن که عاشقی.وای مثل پتکی بود تو سرم .خدایا ! اینا چرا نمی فهمن منو . تصمیم گرفتم دیگه چیزی ننویسم. . اصلا نمی دونم چشونه اینا . هر حرفی می زنی یه جوری ربطش می دن به عشق و عاشقی ... یادش بخیر ! مانیا دوره کاردانی برام از شرایط خوابگاه می گفت و فشار زیادی که روشه . یاد حرفهای اون موقم به مانیا می افتادم و هی تکرارشون می کردم واسه خودم. چقدر دلم می خواد یکی بیاد همون حرفا رو دوباره به خودم بزنه . یه دوست ... ولی دریغ . فقط این سمیه است که اونم خودش رو درگیر کرده . بازم طبق معمول من باید حرف بزنم و کسی نیست که برام حرف بزنه. فقط دعا می کنم این مشکل سمیه حل بشه تا یه ذره دلم حداقل آروم بشه با آروم شدنش.( البته الان که این یادداشت رو می زارم نه تنها مشکلش حل شده . بلکه واقعا خیلی وقتا که کم می ارم سمیه به جبران اون روزا واسم یه دنیا حرف می زنه ) خیلی خوب دیگه از خاطره نویسی و شرح حال نویسی و چه می دونم شاید سفر نامه نویسی اصلا بهتر بگم حرفهای زبانی ، می گذریم. و می ریم سراغ حرفهای دل : *خودم را به تخت بسته ام ، برای ترک کردن تو !!! این روزها ، روزهای آخر ماه مبارک و عزیزم را به سختی می گذرانم ، درست به همان سختی که چند وقتی است تو را گم کرده ام ، نمی دانم چرا ؟ شاید یک گمان عجیب و معمولی باعث شد دیگر هرگز توی مقدسم را به زبان نیاورم . بیش از آنکه می اندیشم اشتباه می کنند و می کنم . همین حالا هم در پیدا کردن ضمیر برای فعل ها و کماتم درمانده ام . از اشتباه می ترسیدم . اشتباهی که باور من در گمان دیگران ایجاد می کرد و این اشتباه مثل همان اشتباه نخستین بشر باید اتفاق می افتاد . باید اتفاق می افتاد تا توی ِ من معنا شود ، حداقل برای خودم ، تا بدانم کدام تو در زندگیم اینچنین گرم و صمیمی نشسته است و دست زیر چانه زده و زُل زده به من و آرام می خندد . اصلا چه دلیلی دارد این آدمک ابری زیبا که ناگهانی محو می شود و دوباره وقت دلتنگی ام امید بودنش را با نوازشی بر چهره ام یاد آوری می کند ، معنای جسمی پیدا کند ؟ راستی، بی وفای نکنم . آدمک ابری نه ، فرشته ابری... اصلا احساسم طور دیگری تقدست می بخشت ، طوری که معنا شدنی نیستی ، دیدنی نیستی ، لمس شدنی نیستی ، صدا کردنی نیـــ.... چرا ،صدا کردنی هستی همیشه صدایت می کنم ، دوست داشتنیِ من . پس به حرمت دوستی تسلیم میشوم و عاشقی ام را اعتراف می کنم ... صدایت میزنم .منتظر ، وفادار و عاشق می مانم . زیرا به بزرگی او و وعده اش ایمان دارم." وعدالله حقّ" * "سپیده" |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 11:30 بعد از ظهر
|