![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... گاه کیش گاه مات ...
زندگی را چون کتابی وارونه گرفته ام رفته ام در اوج خط خطی هایی که از بی سوادی هیچ نمی فهممشان. یکی می آید معنای این خط خطی ها را سوالم می کند . و من غرق در ظاهرشان اشکال را برایش شرح می دهم بی آنکه چیزی از معنایشان بفهمم. هیچ کس دست به کتاب برعکس به دست گرفته ام نمی برد و نمی چرخاندش حتی خودم ... می دانی هنوز هم نمی دانم از چه بنویسم . یعنی یک دنیا حرف دارم، این بار برای گفتن ولی نمی دانم اصلا خواندنی هستند یا نه ؟مثلا همین" دنیای وارونه" درد این روزهایم شده بود، اما درد دل گاهی حتی برای خودت هم خسته کننده می شود چه برسد به دیگرانی که سالی یک بار برای خواندنت می آیند ، بخواهی برایشان از آنچه بر خودت، دلت و روحت گذشته است بگویی هم خودت را تا حد سطحی خواندن آنها پایین آورده ای ، هم آنها را تا حد توصیف سطحی فکرهای خودت و وای به حال دلت اگر به خودت هم نتوانی بفهمانی چه می گویی و بعد حسرتی و آهی که :" آخه دختر چقد تو خُلی . این چیزا هم این هم غصه خوردن داره ؟" من ... نه من نه ... نه ، همان من گاهی آنقدر برای خودم غیر قابل تحمل می شوم که سر بی درد و شاید پر دردم را حتی پیش خدا هم نمی توانم سامان دهم! عجیب است نه ؟ گاهی حتی فقط از سر تکلیف و خلاصی از بار مسئولیت نمازی و بلافاصله جانمازم را جمع می کنم که خلاص شدی برو تا تکلیف بعدی ات. به قول مولانا "چون فرصت نماز عشاق فراهم نشد به ناچار نماز عشایی خواندم..." می ترسم حتی بعد از نماز بیاستم و چشم در چشمش اعتراف کنم که خیلی سطحی فکر می کنم ، که خیلی زود رنج و ناشکرم ، که خیلی روحم کوچک است که من ، من نیستم . امّا بعضی روزهای زندگی روز خودم است مثل همین جمعه ای که رفت روز بازی شطرنج با بزرگترین رقیب و رفقیم آری ، با خودم ، خود دنیایی ام گاه کیش و گاه مات در مقابل تجربه های تلخ و شیرینم می دانم ماتشان که شوم ، شاه دنیا با وزیر شهوتش، سوار بر اسب های قدرتش بر بالای قلعه های ثروتش با سربازان سیاه پوش ظاهر بینش بر ماتی ام می خندندو به سویم می تازند... اما من تسلیم نمی شوم ساعت کنار دستم گذر زمان را نشان می دهد صدای قهقهه ای در گوشم می پیچد اما من هنوز قد خم نکرده ام سوار بر اسب سپیدم می تازم رو به هر آنچه از قدرت و ثروت و شهوتش بر رخم می گشد من نمی بازم تاج شاهی ام را از سر نخواهم گذاشت نمی بازم تسلیم نمی شوم قد خم نمی کنم من پادشاه زندگی خودم می مانم . ... "سپیده" |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:15 قبل از ظهر
دنیای وارونه ...
تا نشان سم اسبت گم کنند ترکمانا نعل را وارونه زن ... می گم کاشکی دنیا وارونه می شد . یا حداقل می شد بعضی جاهاشو وارونه دید . این جوری :
ادامه دارد ... |+| نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 4:20 بعد از ظهر
|