![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... تو را دوست ميدارم
این شعر رو خیلی دوستش دارم : «تو را به جاي همه زناني كه نشناختهام دوست ميدارم تو را به جاي همه روزگاراني كه نميزيستهام دوست ميدارم براي خاطر عطر گسترهي بيكران و براي خاطر عطر نان گرم براي خاطر برفي كه آب ميشود، براي خاطر نخستين گل براي خاطر جانوران پاكي كه آدمي نميرماندشان تو را براي خاطر دوست داشتن دوست ميدارم تو را به جاي همه زناني كه دوست نميدارم دوست ميدارم جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود، خويشتن را بس اندك ميبينم. بي تو جز گسترهاي بيكرانه نميبينم ميان گذشته و امروز. از جدار آينهي خويش گذشتن نتوانستم ميبايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم راست از آن گونه كه لغت به لغت از يادش ميبرند. تو را دوست ميدارم براي خاطر آنکه فرزانگيات از آن من نيست تو را براي خاطر سلامت به رغم همه آن چيزها كه به جز وهمي نيست دوست ميدارم براي خاطر اين قلب جاوداني كه بازش نميدارم تو ميپنداري كه شكّي،حال آن كه به جز دليلي نيستي تو همان آفتاب بزرگي كه در سر من بالا ميرود بدان هنگام كه از خويش در اطمينانم.» (پل الوار ترجمه احمد شاملو) |+| نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 4:48 بعد از ظهر
آخرین خواب-گاه! نوشته های من
شب است چندمین روز از آخرین ماه سال 86 ، خیابان ویلای کرمانشاه جایی میان درختانی به بلندای روح آدمها ، جایی میان کوچه پس کوچه های پر درخت و سبز. آنجا در کنار ساختمان های تازه ساز و بلند ساختمان فرسوده و کوتاهی است که خوابگاه نامیده اندش، واردش که میشوی یاد مسافرخانه های قدیمی می افتی. دور تا دور اتاق و در کنار دیوار پله هایی به طبقه بالا به قول معمار ها دوبلکس ( اما از آن قدیمی ها) طبقه بالا هم دور تا دور اتاق و یک آشپزخانه و دو حمام و دو سرویس را به شکل هم در طبقه بالا و پایین می بینی و در های زرد رنگ اتاق ها و دیوار های خط و شعر نوشته اش به خوبی در خاطره ات ثبت می شود .و حیاط بزرگ مخروبه ای که نیمی از درخت هایش را به امانت برده اند... و تنها نقطه آرامش من همین حیاط و درختان کاج بلندش و آن مطبخ قدیمی گوشه حیاط و این خوض بزرگ یا استخر کوچک که تویش را با خاک پر کرده اند و رویش را با کاشی پوشانده اند و آن دالان کوچک و کوتاه که من دالان بهشت نامیده امش که راه به خانه ی بغلی خوابگاه که اکنون ویران شده داشته و نا مردانه این دالان را نیز بسته اند . اما بی شک در زمان خودش این خانه بی نظیر بوده است . اما شب ها ی خوابگاهی از آن نوعی که من تجربه کرده ام چندان زیبا نیست . البته وابسته به نوع نگاه و نگرش نیز هست. اما دلتنگی و غربت در لحظه به لحظه هوای اینجا برای من موج می زند و دلم را بدجوری سر خورده و تنها کرده است . گاه به حال دیگرانی که به راحتی با شرایط کنار آمده اند حسرت می خورم و به یاد خود خودم و قدرت تطبیقم با شرایط مختلف می افتم و در تعجب و گاه بهت و گاه بغض می مانم که چرا این قدر کم آورده ام من ؟ البته خیلی کم بروز می دهم این همه تنهایی را ... اینجا همیشه خدا هست . اما با این حال همیشه یک چیزی کم است . چیزی مثل دستان پدرم ، نگاه مادرم ، خنده های برادرم و چیزی مثل تو... و هوایی که هم اکنون تنفس می کنم ، یک دنیا عشق است که در خواب های هم خوابگاهی هایم جاری است و یک دنیا مهر که در نفسشان جاری است و در فضا مملو و یک دنیا امید که در نگاه های اکنون بسته شان پنهان و یک دنیا مهربانی و یک دنیا نشاط و یک دنیا بزرگی و بخشش و یک دنیا ایمان و یک دنیا خدا و در کنار همه اینها ، یک دنیا غم و یک دنیا درد و یک دنیا آه و یک دنیا فریاد و یک دنیا حسرت و یک دنیا نا امیدی و یک دنیا هیچ ...اینجا دنیایی است برای خودش ، درست به بزرگی زندگی ... پی نوشت : - کاش میشد از زندگی کردن انصراف داد ، کاش زمان می ایستاد ... یا حداقل ای کاش روح من کمی بزرگ تر میشد . - کاش مغز آدمها هم مثل مغز ماهی ها از سه ثانیه یک بار رفرش می شد ... - کاش می شد بزرگ شد و زیبا تر و بهتر دنیا را دید و شنید و تفسیر کرد... - بچه ها ی اتاق 7 بیدارند ، مثل دلهاشان مثل مهربانی شان ... - مریم ، نوشته هایم را می خواند ... خواب ندارد بدتر از من ... - از همه رنجیده ام ، از خودم ، از خدا ، از تو ... - بدجوری ناشکری می کنم . خودت ببخش ... کمکم کن، تنهایم نگذار در این تنهاییِ سرشار... "سپیده" |+| نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 8:0 بعد از ظهر
|