![]() خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1387
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
پیوندها
آرامش
آخرین فرستاده دکتر شریعتی (وبلاگ گروهی ما) همشاگردی 1390 خداحافظ رفیق (یادگاری بچه های دانشگاه) پسر مشرقی خونه ی خالی گوناگون بتکده گذرگاه باران دکتر شریعتی کاریز هبوط در کویر شریعتی دکتر عبدالکریم سروش چریک نقطه سر خط من هستم پس فکر میکنم دختر گمشده پاییز قبله عشق(آذر) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند... خواب-گاه نوشتههای من ...
چقدر دلم می خواست ، تمام این خیابان های بلند را در شبی آرام و نم نم بارانی آهسته قدم می زدم . امشب باران می آمد و من واتاق6 نفره ی ما تنها از پشت این نرده های آهنی پنجره، هوای زیر باران بودن را نفس عمیق می کشیدیم .بچه ها می گفتن دعاها تو بارون زودتر به خدا می رسن! سارا پتویش را دورش پیچیده بود و سرش را از پنجره ی رو برو بیرون برده بود و نامی را مرتب صدا می زد .و ما همگی می خندیدیم . ولی وقتی سرش را آورد تو چشمهایش خیس بود . همه عاشق شده اند امشب ، حتی من . بوی سوخته غذای بچه ها می آید و تلفنم زنگ می زند . همه حس و حالم لحظه ای پریشان می شود . اما ، دوباره خیره می شوم به انتهای این خیابان و آرزوی کوچک خودم که با تعبیر خواب دیشبم و هفته ی پیشم فکر می کنم هرگز به آن نمی رسم. یک ساعتی در همین ساعت ها ، یک شبی از همین شب ها ، با حس و حال عزیز اینگونه ام ، کاش می شد تمام این خیابان را سر به هوا و چشم بر انتهایِ درختان به آسمان رسیده، تا خود کوچه بن بست نزدیک دانشگاه بدوم یا نه ، از آنجا تا خود نوبهار را با یاد محبوبه به آرامی راه بروم و بستنی بخورم ، شعر بخوانم ، بچرخم به دور خودم ، به دور رویاهایم آنقدر بچرخم که سرم گیج برود و بیفتم روی آسفالت نمناک کوچه و بو بکشم خاک نم دیده را ، و چشم هایم را ببندم و با دستهای باز روی همان خیابان خیس دراز بکشم و به آسمان و برگهای تازه روییده ی این درختان بلند کاج لبخند بزنم . امروز از کنار همان پارک کوچک که اولین بار با محبوبه روی تابهایش تاب خوردیم و حرف زدیم می گذشتم . محبوبه دیروز عروس شده بود و من بی خبر ... امشب خبرش را به من دادند و من چقدر از خوشحالی گریه کردم. حال خوشی دارم و آرزویم در دلم آنقدر بی تابی می کند که روحم می خواهد تنم را رها کند و از میان این نرده های بی رحم پنجره پرواز کند و پا به خیابان نم دیده بگذارد وبه آرزوی کوچکم برساندم . تقریبا همه چیز برایم تمام شده است ، دلواپسی های گاه گاه و طپش های بی گاه ، باور کرده ام که آدمی به همه چیز عادت می کند . حتی به عادت کردن ... چراغ ها خاموشند و چشمان تو روشن، سرفه می کند کسی در تنهایی مان... فرسنگ ها دور از تو و چشمهایت شاید هم آنقدر نزدیک به تو و چشمهایت که دیگر برایم عادی شده ای. عادت کرده ام که رفتن های اردیبهشتی ات را فراموش کنم و باران را و چتر نیمه شکسته ات را که بر سرمن و احسان گرفته بودی و احسان هی فرار می کرد و امامزاده عبدالله را و خواسته ی دلت را که از لابه لای چهار خانه های دید من تا آنسوی سنگ قبرش چنگ زده بودی به ضریحش و قد بلندت که از در خانه کوچکمان خمیده داخل شدی و دو کیلو بستنی زعفرانی که در دست گرفته بودی و خنده شیرینت در جواب سلام بلند من که در همان چارچوب کوچک در جا ماند . این آخرین آمدنت به خانه مان بود و بعد از آن، اردیبهشت های سالهای بعد دیگر بی تو گذشتند ودیگر نه خبری از قامت بلندی شد که در چهار چوب در جایش نشود و نه من هرگز توانستم به راحتی و بدون یادت از آن در خارج شوم و من همچنان بی تو و با تو عاشق اردیبهشتم . و هنوز مصیبت نبودنت در باورم جا نشده است . اما عادت کرده ام به همه چیز های خوب و بد زندگی به این باران های بی تو و به انتظار شنیدن صدایت بعد از گرفتن شماره 3 تلفن ... ، هنوز هم شماره 3 گوشی خانه مان با نام تو ذخیره شده است . انگار فقط این تلفن نمی تواند به نبودنت عادت نکند . بی خیال ...خوابهای خوبی دیده ام ، خدا کند تعبیرش درست باشد ... " بخشی از خوابگاه نوشته هایم " - سپیده توضیح: - می خواستم مطلبی نذارم و بروم اما به قید فالی از دفترم قسمتی از یکی از نوشته هایم را گذاشتم . - مطلب بالا مخاطب به خصوصی ندارد ، در واقع هر که در لحظه نوشتن این مطلب از ذهن آشفته ی پر کارم عبور کرده مخاطب همان چند خط خودش شده است و بعد رفته است پی کار خودش... - اردیبهشت ! سلام. - اردیبهشت ها را آنقدر دوست دارم که از توصیفش عاجزم. - التماس دعا ... |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 1:54 بعد از ظهر
کاش آنچنان بودم که می پندارند...
... عیبی ندارد ، بعضی حرفها را حتما نباید گفت . بعضی حرفها را نگفته می توان شنید . بعضی حرفها آنقدر رسایند که از ته ته دل آدم ها هم شنیده می شوند ، به وضوح و با همان پاکی دل آدم ها ... بی خیال ، می خواستم اگر وقتش را داشته باشی برایت از دلتنگی ها و دل مشغولی های این روزهایم بگویم . من فکر می کنم اکثر آدم ها ی اطراف من یک جورهایی از من یک موجود اسطوره ای ساخته اند در ذهنشان ، نمی دانم ، موجودی که من نیستم و در آرزوی او بودن گاه رنج می برم و گاه از رنج او شدن غمگین می شوم . من به خود خدا نه مشکوکم ، نه مرموزم نه فرقی با آدمهای عادی اطراف روز و شبت دارم . راستش را بخواهی ، گاهی دلم دست به اعتراف می زند ، اما عقلم هم دست بر نمی دارد و خاطراتم را مثل یک فیلم سینمایی تکراری برایم پخش می کند... باز هم بیخیال داشتم می گفتم : من واقعا آنی نیستم که تو و تو وحتی تو در ذهنت ساخته ای . تمام آن تو هایی که در زندگی شما هست و در ذهنتان و در قلبتان و در بت خانه وجودتان ، من نیستم . باور کن ... به قول دکتر شریعتی :" کاش آنچنان بودم که می پندارند " می دانم ، آن تو هایی که در زندگی ات لحظه به لحظه موج می زند و به چشمانت نم می بخشد و به دلت غم و در دستانت جاری می شود و روی کاغذ می نشیند و تو را زیر و رو می کند و حال و روزت را اینگونه پریشان ، من نیستم .حتی با همه خود خواهی ام اعتراف می کنم که من این توانایی ها را ندارم . من هرگز نمی توانم تا به آنجایی که شما برایم توصیف می کنید خوب باشم . این توی شما ، من نیستم . بلکه تصور شماست از منٍ معمولیِ معمولی ، که اینچنین عجیب و دور از تصور و دست یافتنی می نمایم . من اما اینجایم ، از جنس همین آدم های اطرافت ، با همان دردهای معمولی و دغدغه ها ی معمولی تر و غصه های خنده دار و اشتباهات خنده دار تر ...عاشق این ویرگول ها و سه نقطه های بین جملاتم و دیوانه ی بازی با ضمایر - ضمایری که تو نیستی - ... اصلا این خاصیت بشر است . بزرگ ساختن آدم ها ی معمولی ... |+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 2:3 قبل از ظهر
|