تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
خواندنی ها اینجا نوشتنی نیستند...
چقدر سخته* ...

چقدر سخته مجبور باشی حرفایی رو بزنی که خودتم باورشون نداری . چقدر سخته مجبور باشی به کارهایی اعتراف کنی که هیچ وقت انجامشون ندادی، چقدر سخته مجبور باشی به خودت  دروغ بگی و چقدر سخت تره که مجبور باشی به دبگرون حقیقت رو نگی ! حقیقتی که  احساست رو سرشار می کنه اما چقدر سخته تو زندگیت همیشه مغزت جلوی رفتن های دلت رو بگیره و تو دم نزنی ...

چقدر سخته تو همه بازی های زندگی درست وقتی تو دروازه ای و عنصر اصلیه دفاع از زندگیت ، مجبور باشی جا خالی بدی تا حریفت بزنه تو دروازت . تو گل بخوری تا اون شاد باشه ، تا اون غصه نداشته باشه ، تا اون نسوزه ، چقدر سخت تره که هیچ کس حتی خود حریفت هم نباید بفهمه که از روی ضعفت تو دفاع گل نخوردی ... چقدر سخته زندگی ، چقدر سخته ننوشتن فقط برای اینکه نکنه  دل کسی گرم بشه و سر کسی خوش ، برای تویی که همه آرامشت تو نوشتن خلاصه می شه و بس ، چقدر سخته  که همه این اجبار ها و چارچوب ها رو فقط خودت واسه خودت تعیین کرده باشی و هیچکس یا چیز دیگه ای تو رو تو اجبار قرار نداده باشه و فقط و فقط شرایط و آینده نگری بی اندازت و شاید هم کمی بد بینیت باعث شده هیچ چیز و هیچ کسی رو تو زندگیت جدی نگیری ، چون به تجربه تو زندگی خودت و دیگرون ،  هیچ چیز و هیچ کسی رو جدی ندیدی. چقدر سخته  چشمه ی اشکت خشک بشه و تو از بی آبی چشمای خودت هلاک بشی و حتی واسه این خشکی هیچ دلیلی خاصی گیر نیاری ، چقدر سخته احساست رو ذره ذره با دستای خودت بکشی و بعد به خاطر این قتل بزرگ هیچ وقت عقلت رو نبخشی . چقدر سخته دلت پر از تردید باشه و همه تورو  توی تصمیم هات سرشار از یقین ببینن ... چقدر سخته خودت نباشی . چقدر سخته زندگی کنی و وسط یه دنیا زندون ساخته دستای خودت نفست بند بیاد و دم نزنی چون خودت خواستی ،و  چقدر سخته گفتن یه درد بزرگ به دیگرونی که می دونی اگه دردت رو بفهمن حتما بهت می خندن ، و چقدر سخته که دردت از روزی که به یاد داری تو دلت بمونه ، چقدر سخته نتونی بیان کنی که درد تو درد شخصی نیست ، درد عشقی نیست ، درد سیری نیست ، درد مادیات نیست ،  درد کوچیکی نیست ،  درد ترحم نیست ، درد عمومیه ، درد همه است . دردی که اونقدر جلوی چشمای ما شبانه روز تکرار میشه که یادمون می ره یه درد بزرگه ، یه مشکل عظیمه ، یه ریشه است واسه همه مشکلای کوچیک و بزرگ ما ... چقدر سخته با وجود داشتن این درد مجبور باشی بی خیال زندگی کنی چون چاره ش به دست تو به تنهایی وا نمی شه ، و چقدر سخته ...

                                                                                                 س.ر

|+| نوشته شده توسط سپیده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 10:59 قبل از ظهر |